الله نور السموات والارض

 

خدای من در کودکی یک آخوند بود با عمامه  و عبای مشکی که در آسمان گسترده بود.خدای من آن روزها به امام  خمینی شباهت داشت.خدای من  مهربان بود اما من از او می ترسیدم.مخصوصا وقتی که حس می کردم کار بدم او را خشمگین می کند. قیافه ی این آخوندِ ذهنی  در هم می رفت و اخمش روی روح من سنگینی می کرد.این خدا   زیر ِ ذهنم هنوز با من است.یعنی گاهی که می آیم خدا را صدا کنم آن عمامه ی مشکی می آید در ذهنم.گاهی پاک کن بر می دارم تا پاکش کنم.گاهی دریاها و آسمانها و کوهها را تصویر می کنم و می گویم همه شان از این خدا بزرگترند پس خدای من باید عوض شود.گاهی می گویم الله نور السموات و الارض و کعبه را متصور می شوم با آن همه نور .جایی که می گویند دیدنش خدا را انگار روشن تر می کند در ذهن!

 

دلم می خواهد خدای کودکیهایم را بمیرانم.به هر وسیله ای دست بزنم که این بت بد اخلاق و اخمو که تا خطایی می کنی می خواهد پدرت را در بیاورد را بشکنم.بُتی که البته گاهی مهربان است.بُتی که تا خوب نباشی مهربان نیست!یعنی حساب و کتاب دارد با من!منتظر است که مُچ من را بگیرد و هیچ کاری را زیر سیبیلی رد نمی کند با آن همه ریشی که دارد........

 

 ...............................................

 

این روزها خدا جریان دارد در فضا.من این را حس می کنم.این خدا آن خدای عمامه به سر نیست.خدایی است که دل را تسکین می دهد.خدایی است که دل را می خنداند!می گریاند!این خدا  در این روزها هست و من نمی خواهم از دستش بدهم چون نزدیک است.چون توی آسمان جایش نیست.همین جاست و من حسش می کنم.این خدا دستم را !فکرم را!چشمهایم را احاطه که می کند دلم می خواهد از شوق فریاد بکشم و از غصه ی دور شدنش نگرانم.این روزها که برود شاید دوباره خدای من همان بت کوچک بشود که دور است.جایی شاید توی آسمان.خدایی که بُرد عمامه اش از دامنه ی نگاه من هم گاهی کوچکتر است.

 

 

 

می گوید وارد دهه ی سوم زندگی که می شوی دیگر همه ی چیز ِ تو دارد ثابت می شود.خودت را همین چیزی که هستی پذیرفتی و روز به روز بیشتر همین خود می مانی . من می خواهم تا دیر نشده خدایم را نزدیک کنم و بزرگ...خدای من نه لای آن شب بوها باشد نه پای آن کاج بلند.خدای من باید همین جا توی دل من جا شود و با جا شدنش مرا وسیع کند........یا  اینکه من باید آن قدر وسیع بشوم که او در من حلول کند....یا هر دوی اینها!

 

 .......................................................................................................................................

 

نمی خواهم از دستت بدهم.نمی خواهم...نمی خواهم برگردم و آن چهار چوبها و ساختارهای ذهنی و توهمی و معتادگونه ی همیشگی را تکرار کنم. اضطراب دارم از اینکه کم بیاورم....کم بیاورم در تغییر کردن.در انعطاف داشتن.اینجاست که امیدم به اشتیاق توست به خودم..اگر حافظ راست گفته باشد که دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است این روزها و شبها خودت این کلید را دستمان دادی پس درها را باز کن برایمان.درهای دلمان را...چشمهای نور بینمان را...تو که نور آسمانها و زمینی و دیگر آخوندی نیستی که سیاه است.....سیاه است و محو و عصبانی

 

/ 2 نظر / 25 بازدید
محبوبه

خواستم بگم وارد دهه چهارم شدي نه سوم!!!

محبوبه

جالبه خداي كودكي من هم تقريبا همين شكلي بود!!! البته ماهيتش يه چيزي شبيه ابر بود ولي شكل ظاهريش مثل يه آخوند