فرشته کوچک من

دیشب تا صبح نفسم تنگ بود و نتونستم که بخوابم.به همه چیز فکر کردم.به تمام این سالها و ماهها..به تمام حقارت هام..به تمام ترسهام...به تمام عمری که بی خود گذشت.به ضعفی که عمرم رو تباه کرد..به اینکه چه قدر ناتوانم در جبران از دست رفته ها..به اینکه چه قدر ناتوانم در برابر آنچه که خواهد اومد...و اینکه بود آیا که در میکده ها بگشایند...این چند ماه خیلی سخت گذشت.تنها چیزی که ته دلم می خندید از پس این همه درد این بود که شاید این سختیها راه سریعی باشه برای اجابت آنچه که می خوام...برای رهایی از کوچیک بودن...دیشب رو هزار بار با انگشتهام شمردم.آیا ۶ روز دیگه دووم میارم..چرا این قدر گیجم....چرا این قدر می ترسم...این چند ماه زلزله اومد..دوستم مرد...اون یکی دوستم هم مرد...از کار مزخرفم بیرون اومدم..برجام بی فرجام شد..همه چیز به سمت ناامنی رفت ولی تنها نیرویی که منو دلخوش می کرد وجود یک فرشته بود و نگاه تو به خاطرش به من...و عشق امیرعلی که باعث می شد دلم زنده بمونه با تمام اتفاقات...به سمت آینده می رم با امید بزرگ بودن تو در برابر کوچکی خودم..باشد از آن میان یکی کارگر شود.

/ 1 نظر / 70 بازدید