هذیانات یک ذهن ژیگول!

1) چند وقتی که پرتره طراحی می کردم هر وقت به لب می رسیدم حتی اگه اون لب کلفت هم بود به صورت ناخودآگاه از سایز واقعی کوچکترش می کردم و همیشه با این انتقاد مواجه می شدم که  مرضیه! بازم  فرم لبها رو کوچیک کردی!نمی دونم دقیقا امروز داشتم به چی فکر می کردم که برام جالب شد به این فکر کنم که چرا بعضی از قیافه ها همون لحظه ی اول دلم رو می زنند!یه ذره زیر  و رو که کردم دیدم احساسم نسبت به پرتره های مختلف انگار رابطه ی مستقیم با فرم صورت و صد البته فرم لبها داره.یعنی طرف بدترین فرم بینی رو هم داشته باشه ازش این قدر فاصله نمی گیرم که لبهایی داشته باشه که تو ذهن خودم دفرمه هستند.خیلی برای خودم هم جالبه که بدونم این حس از کجا اومده!و چرا در ناخودآگاه من وجود داره!بعضی چهره ها معرف یه کاراکتر و یا یه آدم از گروهی برای من هستند که معمولا هم درست تشخیص می دم خاستگاه این نوع صورت و خطوط رو!......

2)به عشق در  نگاه اول خیلی اعتقاد ندارم ولی پیش اومده که کسی رو در نگاه اول دوست داشته باشم و با گذر زمان هم باز دوستش داشته باشم حتی اگر خیلی خصوصیات منفیش رو بدونم یه حسی توی اون صورت هست که جذبم می کنه.حسی که درصد کمیش به زیبایی ظاهری شاید بستگی داشته باشه.اون صورت نمودی از یه روح بوده و چیزی داشته که من رو جذب می کرده و شاید مدتها با خودم فکر کرده باشم که دقیقا اون مورد جذاب چیه و به نتیجه ی خاصی هم نرسید ه باشم.....

3)روز تولدم کلاس 3 تار رو رفتم و طبق معمول گاهی اوقات این قدر با استادم حرف زدیم که تایم من به کل از بین رفت و معلمم هم برای اینکه کم نیاره !گفت بلند شو برو تو که تمرین نکرده بودی!به همین آسونی!به همین خوشمزگی!!!!من هم عین اسکولها دست از پا دراز تر اومدم بیرون و رفتم شهر کتاب برای خودم کادوی تولد بخرم!!!!دلم شعر می خواست.شعری که مال این زمان باشه!تشبیه و توصیفات جدید و بدیع داشته باشه.از یه شاعر چند نمونه قبلا از این اشعار خونده بودم.3 تا کتابش رو خریدم.بد نبود و گاهی هم خوب بود شعرهای سپیدش!اما یه چیزی که توش موج می زد روحیه ی منفی شاعر بود.چیزی که من اصلا دوستش نداشتم.درسته که همه اش خودمون روی منفی ها متمرکز هستیم ولی دوست داشتم شعری بخونم که من رو از این قالب دور کنه و ببره به تعابیر عاشقانه ای که در این زمانه کمیاب هستند.دقیقا چنین چیزی رو اون روز می خواستم که بخونم..که یافت می نشد!

 

4)خیلی سخت آمها رو به دلم و روحم وارد می کنم.ولی اگه کسی روزی این توفیق!!!!!رو پیدا کنه که به هر دلیلی برام آدم مهمی باشه دیگه بیرون رفتنش با خداست.این خصلت داره آزارم می ده و با هیچ کس هم نمی شه راجع بهش حرف زد چون حداقل من تا به امروز کسی رو مثل خودم ندیدم که این قدر روی آدمها مکث کنه !آدمهایی که آزارش هم دادند!بهش توهین هم کردند!آدمهایی که دیگه نیستند!چه می دونم هر چیزی که عقل می گه دور این خاطرات رو خط بکش!دور این حس رو خط بکش!....این قدر هم از این خصلت من کتک خوردم که برام حجت بشه که بچسبم به خودم و فردیتم!اما کیه که آدم شده باشه؟من که نشدم!

5)می گه زنده کردن هیجانات دوای دردته.برو روزی 3 نوبت خوش باش با خاطراتت....نمی دونه که من می چسبم به عذابهای خاطره ای !کنه شدنهای خاطره ای!نه به هیجاناتش!...ببینیم این نسخه افاقه می کنه یا نه!

6)شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت....

/ 1 نظر / 13 بازدید
nedoo

در مورد شمارهٔ ۲ برا منم سوال بود و از یک روانشناس داشتم می‌پرسیدم، میگفت که معمولان حسّ ما در برخورد‌های اول ناشی‌ از اینه که اون آدم ما رو یاد چه آدم دیگه‌ای که میشناسیم یا یک خصوصیات خاص در خودمون میندازه. حالا یه وقتایی بعدا هم همین نظرو داریم، یه وقتایی هم بعدا عوض میشه نظرمون