از برای خدا یک نفس بخند!

بگو عزیزم بگو برایت چه کار می توانم بکنم؟
بگو عزیزم بگو که من در تو غرقم
  اصلا یادم نمی آید   از کی خودم نبوده ام؟
بارها خواسته ام خودم باشم
خودم باشم به تنهایی
و خودم را زندگی کنم
اما مرد این کار نبوده ام
همیشه تسلیم بوده ام در برابر تو
در برابر راحتی تو
در برابر خواست تو
 
بگو عزیزم بگو
من هیچ وقت با تو از نگفتن نخواهم گفت
تو خود منی چه طور نشنومت
چه طور خودم را از خود تفکیک کنم؟
 
 
به ستاره ها التماس کرده ام
شاید آسمان  راضی شود که
بر کویر تو باران ببارد
شاید..شاید ..شاید
من دلم به همین شایدها خوش است !تو را نمی دانم!
گاهی دلم می خواهد دلت به من خوش باشد
اما   من برای دلخوشی تو کافی نیستم
 
 
بگو عزیزم بگو
تو مرا داری و من
بغضهایم را
این صفحات ناخوانده را
و خودم را
من عادت کرده ام که دلم خوش باشد
به همین کمها
به همین نوشتنها
اما تو عادت نمی کنی!
تو عادت نمی کنی  به گذاشتن و گذشتن
و من نمی دانم برایت چه کار می توانم بکنم
این همه حصار دور روحم کشیده ام و
باز دارم ذره ذره از خودم می کاهم
برای تو
چون تو از من !من تری برای من!
همیشه همین طور بوده است
تمام این سالها که هوا در من جاری می شد
تو زودتر به گوشت و خون من نفوذ می کردی
 
دارم آب می شوم از غم چشمهایت
چشمهای من مدتهاست جایگاه تواند!
 
چه کار می توانم بکنم که چشمهایت بخندند..
درونت گل کند
و من با تو سبز شوم...
چه کار می توانم بکنم
که آسمان بیاید و صورتت را ببوسد
تا دلت گرم شود به نور
و از سردی تاریکیها رها شوی
چه قدر من عاجزم در شاد کردن تو
چه
قدرررررررررررررررررر
/ 1 نظر / 4 بازدید
مصطفی

:) صادقانه است؟