تناقض!

 

آن زمانی که تو نماز شب می خواندی و دهه اول ذی حجه را روزه می گرفتی و از هوش می رفتی من اصلا اسم این چیزها را هم نمی دانستم.آن زمانی که تو عاشقانه هایت را از خدا می سرودی من فقط می فهمیدم قشنگ است.امروز که داشتم تقویم را نگاه می کردم دیدم ذی حجه شروع شده و در حالی یادت کردم که چند روز پیش افاضاتت را جایی خوانده بودم که حتی انگار خدا را قبول داشتن را بلاهت محض می دانستی و برای خودت آمار و تحقیق ردیف کرده بودی که هر که دعا کند و مریض باشد زودتر می میرد!حالا دیگر دکترا هم داری و خدایی ات کامل تر شده است.اینجا برای من یک سوال مطرح است اگر این قدر به خدا!به دعا!به مظاهر مذهب شک داشتی!چه طور این قدر پایه بودی؟من با تمام سن و سالم یک رکعت نماز شب نخوانده ام!اندازه ی تو با حجاب نبوده ام !عاشقانه نبوده ام!اما تا به امروز شکهایم این قدر شدید هم نبوده.این همه تناقض را چه طور با خودت حل کرده ای که شاد هستی  و بارها فخر این شاد بودنت را هم به دیگران فروخته ای؟تو در جایی زندگی می کنی که ایمان به یک تکه سنگ را نیز مقدس می شمارد و راه رهایی از بیماری!در جایی که تلقین و امید را راهکار شکست دردهایی مثل سرطان می داند!بدون اینکه حتی اسم خدا را بیاورد!آن وقت این دعایی که مریضها را مریض تر می کند به نظر تو اندازه ی یک امید هم ارزش ندارد؟
در دهه ی ذی حجه موسی می رود که علم پیدا کند.می رود که به خدا باز گردد!چشمش باز شود به آنچه که تا به حال بسته بوده!تویی که این قدر همگام با موسی حرکت کردی هیچ وقت چشمت باز نشد؟نکند این ها را هم مبتنی بر بلاهت سابق خودت می دانی و خط قرمز روی همه تجربیات شخصی خودت کشیده ای.........فقط از خدا می خواهم هیچ وقت راه تو را نصیبم نکند و مسیر فعلی ام را به سمت خودش اصلاح کند.تو را هم برگرداند به آنچه که خودش می خواهد.......اگر مثل یکی محکومم نکنی به اینکه دارم ادعا می کنم مسیر خدا چیزی است که من می فهمم و تو نمی فهمی!
/ 0 نظر / 29 بازدید