تو کشو تکونی ميز اداره به منظور جابجايی جديد يه خط از نوشته های قديميم پيدا کردم:

 

خواهی که زلف يار کشی ترک هوش کن......

......

زلف يار......

.......

ترک هوش....

.........

اينجا تاريکتر از اون قديمها شده....

.......

خواهی.....يعنی اگه می خوای....الان حتی خواستن اين خواستن هم آرزو شده..

 

.........

جدا ماندم همچو نی تنها....همچو نی تنها........تنهااااااااااااا

از نيستانها.....

 

 

/ 5 نظر / 41 بازدید
حاج اقا رضا

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد ... گناه بخت پريشان و دست کوته ماست ... :((

مونا

سلام...معلومه که عاشقی...عاشق اون عشق حقيقی بودن خيلی جرات ميخواد...

محمد

سلام وبالگ جالبی داری با مطالبی متنوع!

رضا

سلام...اين قضيه برای من هم خيلی اتفاق می افته...هر وقت سراغ کمدم می رم و يادداشتهای قديمی را دوباره نگاه می کنم....اينکه آدم از حال و هوای خودش جا می مونه خيلی سخته

پرهام

دل بد مکن... به نظرم همیشه راهی هست برای اینکه آدم دوباره برگرده تو حال خوش........کلی راه هست!