مگه چی می شه؟

 دلم یه شونه می خواد که سرمو بذارم روش و اون قدر امن باشه که  تا قیامت سرم روش بمونه........می دونم تو دنیا چنین چیزی نیست!می دونم باید باور کنم که باید دور شد و رفت!نه به آبیها دل بست نه به دریاها...فقط دور شد........اما خوب برای کسی که هنوز با دلش رو راست نیست کج و کوله بودن طبیعیه!......کاش این همه که من تو رو صدا می کنم تو هم یه جوابی می دادی خوب!مگه چی می شد؟؟؟؟؟؟

/ 8 نظر / 3 بازدید
مهدی

احساس توی زندگی خیلی چیز عجیبیه. که گاهی حسادت کردم به کسانی که در اوج احساسند و گاهی به کسانی که گویی بویی از احساس نبرده اند. این پارادوکس همیشه برای من بوده و فکر می کنم اوج احساس آدمی حتی در خیلی از انسانها قبل از ارتباط با خدا توی ارتباطات انسانی شکل می گیره. کشمکش عقل و احساس از زیباترین و در عین حال تلخ ترین کشمکش های تاریخه. عرفا و فلاسفه هم نزاع تاریخشون از همین مسئله نشأت می گیره. نوشته امروز شما رو که خوندم رفتم دوباره به خاطراتی از گذشته که قربانی اصلی نزاع عقل و احساس بودم. و شاید بازنده همیشگی احساس. این نیز بگذرد...

ما با هم دوستیم

سلام ما می تونیم دوستای خوبی واسه هم باشیم اومدیم به وبلاگت تا بیای به ما سر بزنی و وبلاگت را تو سایت ما ثبت کنی؛تا تو لیست ما باشی و هر روز ما و بقیه دوستان بهت سر بزنیم بیا منتظرتیم مستانه . سارا . محمد . آرش

مهدی

حرفتون خیلی دقیق بود شک کردن های مداوم... قبول دارید گاها ما دوست داریم توی همون شک باقی بمونیم و همه هزینه هاشو یک جا بدیم؟!

من شخصا از تمام شكها بيزارم؛

قبلي خودم بودم مرضيه

ب

مهدی

به نظرم شک کردن بد نیست توی شک موندن بده به هر حال ممنون

نرگول

حال در خوف و رجا سوی تو بر میگردم دوقدم دلهره دارم دوقدم دلتنگم..

مهدی

مگه چی میشه که یه پست جدید بنویسید؟ مگه چی میشه خب؟ :)