امروز دفاعيه شايا07.gif بود٬من دير رسيدم!

دکتر مهاجر روبروی من نشسته بود...پسر  دکتر وسط دفاع اومد٬به نظرم ده دوازده سالش بود...يه ذره بعد رفت کنار پدرش نشست٬تا نشست...همون موقع که همه سرگرم جواب دادن به سوالهای همديگه بودن...دکتر٬ مهربون سر پسرش رو جلوی همه بوسيد!

اين بود خاطره ی من از دفاع شايا ٬چيز زياد ديگه ای دستگيرم نشد چون به حرفهای خود شايا نرسيدم !ولی اين صحنه رو هيچ وقت فراموش نمی کنم!

چه قدر دکتر مهاجر امروز برام عزيزتر از قبل شد...07.gif01.gif

/ 5 نظر / 45 بازدید
خودم

خدا قسمت ما هم بکناد

ياس

سلام حاجيه جونم... خوشبحالت که از همه ی اتفاقای دوروبرت ميخوای يه چيز گيرت بياد .... حق نگهدارت التماس دعا

خودم

دنيا چطوره؟ يه کم جمع و جور بشين ما هممون داريم ميايم ... تقدير چنين است که قريب، غريب بماند و غربا به همديگر مشغول ... شغلتنا اموالنا و اهلينا ... :((

محبوبه

سلام ... چقدر مرضيه امروز برام عزيز تر از قبل شد...

hojr

اين عکس رو هم ببينيد