عيان نشد که چرا آمدم کجا رفتم..

ديروز چهارشنبه بود  و من طبق معمول ۳ کارم تموم می شد . از اونجايی که فرموده بودند ساعت ۶:۳۰ بچه های ۷۸ ای قراره بيان دانشگاه و من تنبلفسکی حس خونه رفتن و برگشتن نداشتم بر آن شدم که اين فاصله زمانی رو پر کنم!

با تاکسی خودم رو رسوندم سر امير آباد و به روال قديمها اون فاصله رو شروع کردم به پياده روی!يه نکته ای خيلی جالب بود !من سابقآ که اون مسير رو طی می کردم اصلآ به مغازه ها توجه نمی کردم و اين بار چشمم داشت بعضی از اونها رو ديد می زد!نمی دونم بگم متاسفانه يا خوشبختانه!چون قبل ترها من زندگيم به اين مستقلی نبود و طبيعی بود دنبال  خريد و توجه به خيلی چيزها نباشم !ولی از طرفی: يارب مباد که آدم بشه يکی مثله اکثريت آدمهای دور و برش!با همون دغدغه هايی که عاقبتش رو خيلی ها تجربه کردند و يا دارند به اون سمت جلو می رن!

خلاصه!رفتم رفتم تا رسيدم به موزه هنرهای معاصر که د ر حال حاضر نمايشگاه عکس بود!

به ياد قديمها وارد شدم٬ ولی اين بار  در جوا ب آقايی که پرسيد: دانشجويی؟ تا بليط نصف قيمت بهم بده بايد می گفتم:نه!نيستم..  اون جابود که حس تغييرات امورات زندگيم رفت بالا و ....26.gif

همه تیپ عکس کار شده بود٬از طبيعت بگير تا تاريخی و ژورناليستی و جنگ و انقلاب و پرتره و...... ولی در مجموع همه ی اينها من رو باز برد تو فکر.....

از موزه که اومدم بيرون ديدم ای بابا!با اين همه فعاليت هنوز خيلی وقت دارم تا ساعت مذکور لذا ترجيح دادم ادامه ی مسير رو از پارک لاله بدم.....

تو پازک يه بچه فسقليه داشت سرسره رو عوضکی می رفت بالا و هی سر می خورد پايين که از قضای روزگار اون هم منو ياد فينگيليهای خودم انداخت و دنبال ردپاهای بچگيم گشتم تا زمانی که از پارک زدم بيرون......

يه چيز تو فکرم غده شده بود و بايد تازه می فهميدم اون چيز چيه که راه علاجش رو پيدا کنم لذا باز بر آن شدم به پياده روی جهت غده گشايی ادامه بدم!

بر سر آنم که گر ز دست بر آيد

 دست به کاری زنم که غصه سر آيد

 

 خلوت دل نيست جای صحبت اغيار

ديو چو بيرون رود فرشته در آيد

:

جلوی يه کيوسک روزنامه فروشی استپ زدم و يه نگاه کلی به عناوين روزنامه و مجله های مختلف انداختم و ديدم که کسر بيشتری از مجله ها رو اخبار و مصاحبه و جنگولکيات پر کرده......

:

آدمی هميشه دوست دارد آسان ترين راه را انتخاب کند....غرق عادتها بشود چونان توپی که تا تکانش ندهند تکان نمی خورد...چونان آبی که تا باد نيايد تکان نمی خورد ....

می گفت: حتی روييدن عدس از عدس هم جزو سنتهای الهی است ..از عدس محال است غير عدس برويد و اميدوار باش به سنتهای ديگر خدا در برخوردش با نيتها و رفتارت.......به سنتهای خدا ايمان داشته باش و حرکت کن!اگر بايستی هم مشمول سنت خدا می شوی....تو خود خوب می دانی که عاقبت ايستادنها به کجا ختم شده است......آدميان مانده و رفته خوب کشف قانون کرده اند.....منکر سنت او نمی توانی بشوی٬می توانی؟

......

و باز راه می رفتم و کله ی من گيج می خورد .......

 

/ 11 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حاج آق رضا

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک.... جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

مرضيه

بعضی موقعها از خوندن بعضی چيزها و حسن ظن بردن به خوب طی شدن بعضی از مسائل خوشحال می شم..تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!

حاج اقا رضا

یه شعر عرفانی حافظ که تازگی خوندمش و حیفم میاد فقط یکی دو بیتش رو بنویسم ... مفصل همش رو می نویسم ... بی مهر رخت روز مرا نور نماندست ... وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست ...هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم .... دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست ... می​رفت خیال تو ز چشم من و می​گفت ... هیهات از این گوشه که معذور نماندست ...وصل تو اجل را ز سرم دور همی​داشت ... از دولت هجر تو کنون دور نماندست ... نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید ...دور از رخت این خسته رنجور نماندست ...صبر است مرا چاره هجران تو لیکن ... چون صبر توان کرد که مقدور نماندست ...در هجر تو گر چشم مرا آب روان است ... گو خون جگر ریز که معذور نماندست ... حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده ...ماتم زده را داعیه سور نماندست ... قشنگ بود نه؟

مرضيه

کسی که قول طيب داره و دل پاک ٬می شه غير قشنگ بگه حاج آقا؟

حاج آقا رضا

به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی ... دعای اهل دلت باد مونس دل پاک ...

گمگشته.....

موعليک.........منو ميشناسی؟ دوباره بيکارتر شدم برتم. مثل هميشه قشنگمی نويسی. ولی هم بامزه تر شده و هم جذاب تر

Marziye

Salam, oomadam ye salami arz konam. Delam tangide barat dokhtare

بنويس