جز آستان توام در جهان پناهی نیست

 یه یرکت چند صباحی که رژیم داشتم  تمام خوراکیهای موجود در این اطراف رو شناسایی کردم  و غذاشناسیم کامل شد.چیزهایی که تا به حال نخورده بودم رو هم تست کردم و خلاصه به خودشناسی هم در این اثنی رسیدم.فهمیدم آدمی هستم که بیشتر از خود غذا براش مزه ها و چاشنی ها مهمند.یعنی سس و ادویه و خلاصه هر چیزی که مزه ی غذا رو پررنگ تر کنه و از حالت ساده در بیاره برای من جذابیت اصلی رو دارند نه خود اون غذا به تنهایی.همین باعث شد دست به ترکیبات جدیدی زدم در راستای تغذیه.خیلی اهل میوه خوردن نبودم ولی ترکیب میوه ها را با هم یا  با شیر و ماست دوست داشتم و ترکیبات دیگه ای که خود کشف کردنشون هم برام یه سرگرمی مهیج بود.

چند روز پیش داشتم به کارم و روابطم با آدمها و خلاصه هر چیزی که در بطن زندگی دوست داشتم و نداشتم فکر می کردم بعد دیدم در مورد زندگی هم به طرز مرموزی دارم از همین قضیه ی چاشنی پیروی می کنم.یعنی حاضرم کاری رو که دوست ندارم بکنم ولی با آدمهایی دمخور باشم که برام جالب هستند یااگر کاری برام مهمه با آدمها یا مسائل جانبیش راحت تر کنار می آم و می پذیرمشون.رو آوردن به هنر کنار زندگیم دقیقا استفاده از هنر به عنوان چاشنی ای بود که نارضایتی ای رو برام کم و کمرنگ تر بکنه.روابط اجتماعی با آدمهایی که دوست دارم گاهی برای من حکم تنفس رو داشت و قابل تحمل کردن دو رو بودنها و بد بودنهایی که روی من اثر منفی داشتند.این کارها کاملا درست بودند ولی اشکال اینجا بود که با این کارها روی مشکل اصلی سرپوش گذاشته می شد و فقط قابل تحمل تر می شد و از طرفی من وابسته می شدم به پیدا کردن چیزی برای تحمل چیز دیگه ای ! اینها تمام انرژی ای رو که برای تغییر و حل باید متمرکز می شد رو کم می کردند و عادت کردن به شرایط بد رو آسون!تا جایی که جرات و انگیزه ی حل مساله رو به صفر بره.
 
تصمیم گرفتم خودم رو از این دور بیارم بیرون.خشک تر رفتار کنم و واضح تر ببینم.کارهایی هم دارم می کنم اما اون عادت و ترس  دست از سرم برنمی دارند و شیطانی که با من قرینه و در من ناامیدی رو در راه جدید تزریق می کنه.اما من ادامه خواهم داد فقط برای تسویه حساب با تو و خودم.هر وقت که می آم به هر چیز دیگه ای فکر کنم به خودم می گم این جا فقط منم و اون.فقط من و  اون.......
بذار از این دور بیام بیرون.ازت خواهش می کنم بذار.....با من سخت نگیر و به قول دعای ابوحمزه با عذابت ادبم نکن.من به اغماض تو خیلی نیاز دارم چیزی که شاید این 10 ساله ی عمرم رو بهم برگردونه
/ 1 نظر / 52 بازدید
مصطفی

چه جالب بود، رفتم تو فکر