امیرعلی

به خاطر قولی که داده بودم بردمت لی لی پوت.با شوق سوار ماشین شدی و بی تمرکز مدام کوبیدی به دیوار و متلکهای یه زن که وسط راه فقط به عکس گرفتن از بچه اش فکر می کرد یهو منفجر شدم و خیلی بد دعوات کردم و دل کوچیکت رو شکستم.اتفاقی که این روزها چند بار افتاده در پی لجبازیهای مداوم و تموم نشدنی تو!....شبش توی تب هزیون می گفتی فقط گریه کردم به خاطر تن داغ تو و رفتارهای زشت خودم...این همه کوچیکی من داره تو رو از من دور می کنه و فقط از خدا می خوام خراب نکنم بهترین روزهاتو😣😣

/ 1 نظر / 35 بازدید