نگاه خالی

 

برای داشتن هر چیز باید ازهفت خوان رستم عبور کنم!
 
برای خواستن آرزوهایم انگار باید بارها
 جامه چاک کنم
 
این بار آرزویم این بود که برای آرزوهایم
کمتر آرزو کنم!
 
دست تو را بر روی شانه های خود بیشتر احساس کنم
 
این بار آرزوی من این بود که جای بوسه ی  تو را بر روی گونه هایم
 مثل طراوت گل !مثل عبور نور
تا صبح بو کنم
 
اما چه فایده که این آرزوی من
مثل خیال پوچ
پنبه شد
 
هر شب نگاه چشمهایت را
 یک جور تازه می کشیدم
شاید تو از روی ترحم یک شب به دیدارم بیایی
اما نیامد بوی تو حتی
اما ندیدم رحم و یادت را!
در خود فشرده من
باز هم شبها خیال خواهم کرد
راهی ندارم جز هفت خوان و صبر
راهی ندارم !راهی ندارم
/ 2 نظر / 55 بازدید
وفا

این اشعار را خودت سرودی عایا ؟

کاوه

سلام چقدر تاسف و نا امیدی توی این شعره! [متفکر]