-خوب محبوبه جونم چی بنویسیم!امروز دیگه خوشی زده اساس زیر دل هر دومون!بدو بنویس که منتظرم جوابتو بدم!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

-مرضيه!حالا که شایا داره میره آمریکا . اون هم برای دکترا تو MIT . ما هم شدیدا احساس کمبود می کنیم از خاطرات شایا بنویسیم. موافقی؟

 

 

-هان؟والا شایا که آخر بچه مثبته!.حالا تو شروع کن منم می شم بذله گوی محفل!بدو........

 

-شایا فکر می کرد من آدمم. هی می خواست منو ببره هر چی کنفرانس و ایناست.. یه بار خودش رفت اسمم رو کنفرانس wavelet  نوشت . دستمو کشوند برد. منم رفتم تو آمفی تئاتر . اولش دیدم هیچی حالیم نمیشه . گرفتم خوابیدم... بعدش هم آب میوه امو خوردم اومدم بیرون . تازه شایا داشت ازم می پرسید : اون قسمت تبدیلش که شبیه سری فوریه بود من نفهمیدم . منم یه سری پرت و پلا تحویلش دادم...

 

-ولی عجب شال خوشگلی خریدیما!الان داره از زیر نایلون به من چشمک می زنه!اینم آگهی بازرگانی بود!برا این که تو احساس حقارت نکنی!!!!!!!!!!!!

 

-آهان! به همین جا که ختم نمیشه. یه روز همین امسال اومدم دانشگاه ببینمش. گفت: یه هدیه دارم برات. کتاب سر الصلوه رو برام خریده بود. بچه فکر می کرد من با این چیزها آدم میشم. سال 81 هم کتاب 40 حدیث امام رو بهم معرفی کرد . انصافا این یکیو خوندم که خیلی دچار کمبود نشم.

 

-هان!!!!!!!!!!(دیشب خدابیامرز حسین پناهی داشت تو فیلم می گفت:یعضی ها تمام حقارتهای خودشونو پشت یه هان قایم می کنند.راست می گفتا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

 

-ببین من افسرده شدم. آخه هر دفه می اومدیم درس بخونیم 60 تا مرجع اضافه بهم می داد  . آهان اومدیم با هم ریاضی مهندسی پیشرفته همین ترم پیش بخونیم یه عالمه مقاله بهم داد. منم که دیگه مجبور بودم ظاهرا حفظ آبرو کنم می گرفتم میذاشتم تو کمد... کتاب شبکه اش هم 600 صفحه بود الان داره تو کمد خاک می خوره...

-

هوا گرمه محبوبه!نه؟کاش صورتیه پررنگ هم داشت این شاله!!!!کارتون میکی موس هم که نخریدیم!حیف شد.نمی گی شایا می ره اون ور سرگرمی می خواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آقا من که همیشه پیش شایا احساس سوسکیت داشتم!همه ی این خاطره ها رو در همین یه جمله خلاصه کرده و دوستان و آشنایان را به خدای محبوبه، شایا،مرضیه،سارا،الهه،مرضیه عبدالله....می سپارم..

 

- ولی من دلم می خواد یکشنبه بریم فرودگاه... من هم در همین جا خداحافظی می کنم... ولی به اندازه 1000 سال خاطره دارم.

 

-محبوبه!کم بود!هنوز احساس می کنم باید بگم و تو بگی!مثله تلفنهامون که صد دفعه خداحافظی می کنیم بازم یه عالمه ادامه می دیم....خوب،می گفتی؟؟؟

 

- انصافا خل بازی با تو از اون خل بازی که 21 شهریور تو وبلاگ خودم نوشته بودم بیشتر کیف میده...

 

- ای خدا!ببین شایا به چی معروفه،من به چی،کرمتو شکر اوسا!کرمتو شکر!

 

- ببین مرضیه جون! هر کسی را بهر کاری ساختن. خدا شایا رو بهمون داده که معنویتمونو بالا ببره . کتاب بهمون معرفی کنه... من وتو هم بالاخره نقش ....

 

-آهان!یاد کتاب بره کوچولو افتادم!اونجا یه جاش بره کوچولو می فهمه که جز بع بع کردن کاری از دستش بر نمی آد و به این موضوع افتخار می کنه!.یادته که چه قدر راجع به رضا با هم حرف زدیم!

 

- آره . می دونی یه CD زبان برای تافل بهم داده که برم انگلیسیمو خوب کنم . نمی دونه که من مثل بره کوچولو به زبان فارسی قانعم...

 

-شایا این جا اومده می گه بسه!..دیگه واقعآ خداحافظ...

 

- خداحافظ

   

 

/ 11 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خودم

ما که سعادت دوستی با امثال شايا رو نداريم ... با شماها بايد بسازيم

محبوبه

مرضيه! بدون اينکه بنويسم می دونم که ميدونی ... چشمهايم بوی باران می دهد... ديروز فهميدم تو هم...

محبوبه

مرضيه ! خدا رو شکر می کنم که سعادت دوستی با تو وشايا رو بهم داد...

marzak!

به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان يک چراغ بيار و يک دريچه ی کوچک که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.......امروز از دلتنگی شايا يه بند باريدم.........

marzak!

محبوب......می شه دوباره ..........اشک آلوده ی ما گر چه روان است ولی......اشک آلوده....اشک پاک می خوام.....از اون اشکهايی که يه قطره اش آدمو غرق آرامش می کنه...کجا می فروشن با حقوقم بخرم...

marzak!

ديشب تو خونه بحث دکتر چمران بود.....دلم داشت از جا کنده می شد...صدق و صفا نيست.....جمله ی دکتر تو ذهنم تکرار می شد:خوش دارم دنيا و... را ۳ طلاقه کنم....خدايا شکر که راه شهادت را بر من گشودی....خدايا قدمی ديگر برای نفسم بر نمی دارم(مضمونش ايناست)...انسانهای آراده تن به اختياجات کوچک و پست مادی نمی دهند که اسيرشان کند...از خودم می ترسم......

marzak!

رسيدم اداره چشمهام پر اشک بود...دفترم رو باز کردم و از شايا نوشتم.ديدم نمی تونم تو اتاق بمونم زدم بيرون.........شايا خانومم!خيلی دوستت دارم..حالا اينو بيشتر حس می کنم..حالا که......

نازنين زهرا

پس بالاخره رفت ...