جوشونده ای خوردم بسیار مطبوع از هل گل سرخ بهار نارنج دارچین از وقتی خوردم نه می تونم بخوابم نه کار دیگه ای إنجام بدم،یه جور منگی خاصه،،سیستم گرمایش کلاسهامون هنوز راه نیفتاده و به بهونه ی پیدا کردن لباس گرم رفتم تو اتاقی که میز تحریر و کتاب خونه هم هست،درسهام روی هم جمع شده گفتم برم بشینم روی صندلی میز تحریر بلکه حس درس در من تقویت شه،دیوان حافظ رو برد اشتم،عکس عمره دانشجویی اولین صفحه آش چسبیده و من بالاش نوشتم در پی. آن آشنا از همه بیگانه شد و حالا با خودم می گم بعد از یاز ده سال بیگانه شدن رو خوب می فهمم اما هنوز در پی آن آشنا نیستم،درست چند ساعت قبل از این یاداوری باز برای عمره دانشجویی ثبت نام کردم،با خودم فکر می کنم وقتی گناه بخشیده می شه انگار که ساکشن کرده باشی حتی اگه همه چیز رو فرم بیاد بعدش اگه رژیم نگیری باز چاق می شی،تا زمانی هم که منشأ گناه هست این پاک شدنها موضعی اند.اما من حتی به این چند روز بیگانگی با روزمرگی هام هم محتاجم حتی اگه سریع جای گناه هام پر شه،من به بوی نور محتاجم،من به دیدن نور محتاجم حتی اگه غرق در سیاهی باشم،دلم دور شدن می خواد فقط برای چند روز این خیلی توقع زیادیه؟در آخر به همه ی شما عزیز ان وصیت می کنم أون جوشونده رو به اندازه بخورید که به حال من شبگرد و بی حال مبتلا نشید،

/ 0 نظر / 30 بازدید