نظریه بازیها!

بارها توصیه شده بودم به بازی کردن.برنامه چیدن برای رسیدن به هدفی که خودم رو راضی می کنه واز وسایل مختلف استفاده کردن و طرح بازی برای رسیدن به مقصود.زیر بارش نمی رفتم.چون حس می کردم یه جور کلکه.می گفتند ابزاره می گفتم کلکه!...اما اونی که نتیجه نمی گرفت من بودم...با اینکه هوش بازی کردن هم داشتم و در خودم این موضوع رو می دیدم که بازیگر خوبی باشم ولی چون برام منطقه ی ممنوعه بود هیچ وقت واردش نمی شدم....

...........

 

رفتیم سینمای 4 بعدی...اولین جایی که داشتم باور می کردم که عنکبوت به سمتم داره حمله می کنه عینک رو از روی چشمهام بالا زدم .دیدم همه چیز شد مثل یه فیلم معمولی...بعد با خودم گفتم همه ی آدمهایی که اینجا هستند به دروغ بودن این ماجرا اعتقاد دارند.عکس العملها رو می دیدم.وقتی نفر کناریم پاهاش رو تا بالا می آورد که عنکبوت بهش نخوره!و چنان بازی رو باور کرده بود که هیچ واقعیتی رو تا به امروز این طور باور نکرده بود.عینک رو دوباره زدم..گفتم من هم اجازه می دم که این بازی برام واقعی بشه.مغزم رو تعطیل کردم.هیجان برای من اندازه ی آدمهای اطرافم نبود .واقعا نبود!ولی از حد خودم زیادتر بود.با خودم گفتم بازی رو شروع خواهم کرد البته نه به نیت کلک یا هدفی به نیت تفریح !

..............

 

مغزم کمتر مشغول بود به خاطر همین کاملا برای پر و بال دادن آماده بود.شروع کردم جمله ها رو پشت سر هم ردیف کردن و رد شدن....این طرح اولیه بازی ذهنی من بود!

.....

نتیجه داد.خیلی خوب تر و زود تر از اونی که من فکر می کردم نتیجه داد و من تو دلم می خندیدم از دیدن این شاهکار خودم! از این راحت چرخوندن دیگران با جملاتم!بدون اینکه حتی دروغی توش باشه!چشمک

......

ما آدمها انگار  حتی وقتی به واهی بودن  چیزها ایمان  داریم باز دوست داریم باورشون کنیم و این قدر باورشون می کنیم که وقتی ازمون می گیرندشون دق می کنیم.......

.........

به نظریه ی بازیها فکر می کردم.و بعد یاد قرآن افتادم.خدا می گه  دنیا رو لهو و لعب نیافریده.دقیقا چیزی که ما داریم باورش می کنیم عکس این ماجرا ست مخصوصا در جامعه ی مریض ما که زندگی جدی هم به نوعی بازیه!ما حتی برای دنیامون هم جدی نیستیم...می گذرونیم.همه چیز رو می گذرونیم بدون اینکه در خودمون توان شکستن این تسلسل رو ببینیم.اینه که شاید بیشتر از هر جایی این بازی کردنها!چند رو بودنها!دورغ گفتنها عادته برامون!عادتی که اصلا زشت نیست!خیلی عادیه!هیپنوتیزم.......و من بعضی روزها که تموم می شن با خودم می گم امروز هم یادت رفت که عمرت گذشت.......

این چه دینی می تونه باشه که توی زندگیش هیچ رد پایی از آخرت نیست؟جز یه سری وعده و وعید که مال آینده است و یه سری قضاوت که اونم جزئی از بازی شده!من دینی می خوام که زنده ام کنه!به من وسعت بده و من رو از هر بازیگر شدنی بی نیاز کنه......

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم....

من این بازیگری رو دوست دارم و برای رسیدن بهش باید اول اون پرده پندار رو پاره کنم!که در این سالها توی مغزم تنیده شده.

/ 3 نظر / 13 بازدید
مصطفی

چی دیدی حالا؟ [شوخی] بیا در گوشم بگو. این نوشته ات خیلی خوب بود و سعی کن بازی هم نکنی.

نسرین

مردان خدا پرده پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند دوست داشتم مرضیه