جمع بندی 1

خیلی دلم می خواست که حافظ بخونم و دیوان اصلیم گم شده بود .گشتن به دنبال کتاب همانا و دوره شدن یه سری خاطرات همانا.......حتی حدس زدم که ممکنه توی کشوهای شرکت جا مونده باشه و روی همین حساب شروع کردم به مرتب کردن کشوها و وسایل توش.این چند سالی رو که سپری کرده بودم از هر گوشه اش یه یادگاری توی کشو بود.واقعا هم اون قدر که خودم نمره ی بد به این سالها داده بودم اوضاع بد نبود.کتابهای مختلف !حتی کتابهای کنکور جامعه شناسی!و خلاصه هر چیزی که در یه برهه ای برام دغدغه بود بعلاوه ی خوراکیهای مختلف که همیشه برام دغدغه بوده اند!!!در این دو کشو موجود بودند.

 

شب باز هم خونه رو گشتم که آخر سر یه دیوان دیگه پیدا کردم که تقریبا دوستش ندارم.چون خطش با اینکه نستعلیقه ولی کامپیوتریه و اون حس و حال رو در کل به آدم نمی ده.شروع کردم به خوندن.احساس می کردم یه سری چیزها رو انگار عمیق تر می فهمم.بعد با خودم فکر کردم چیزی که در من فرق کرده تجربه است.اون موقع بدون تجربه دور یه سری چیزها رو خط کشیده بودم و حالا با تجربه کردن واقعیتهای جاری باز دلم می خواد برگردم به حال و هوای قبل.......شاید به خاطر همین بود که بهتر درک می کردم..باور اینکه یه سری چیزها کف روی آب هستند و نباید به خاطرشون خودکشی کرد در من قوی تر شده بود ولی می دونم شاید امتحانها و تجارب دیگه ای باشند که یا این باور رو قوی تر کنند یا اینکه من به خاطر سختیشون در دور و تکرار حوادث خودمو غرق  کنم.

باز هم خواهم نوشت از این روزها و این افکار........

/ 1 نظر / 3 بازدید
manirazavi

سلام روز زن مبارک[لبخند] اگه مادر هم شدی که اونم مبارک باشه! ولی خدایش یه مناسبته نه دوتا!! ما که زنمونو راضی کردیم!!!