یکی از روشهای کم کردن استرس و ترس و احساسات منفی ساختن یه دنیای مجازی با تمام احساسات و حواس دوست داشتنی در ذهنه و مدتی رو در روز در اونجا سپری کردن.اگر کسی سریال 440 را دیده باشه یکی از اعضایی که از گذشته بر می گشت چنین توانایی ای رو داشت که آدمها رو ببره به جایی که دوست دارند با کسی که دوست دارند و این طوری از فشارهای روزمره شون کم بکنه.

 

خواستم که چنین دنیایی رو توی ذهن خودم بسازم.جای زیبا...آدمهای زیبا و دوست داشتنی...صداهای مورد علاقه !بوها و مزه های دوست داشتنی و بقیه ی چیزهایی که حواس پنج گانه رو جذب می کنند.بعد دیدم واقعا نهایت خواستنم چه جور جایی می تونه باشه و چه چیزیه که فکر کردن بهش بتونه برام اون قدری لذت داشته باشه که از بار روی دوشم کم کنه....

 

با خودم فکر کردم قطعا یه جایی رو دوست دارم که منظره ی جذابی داشته باشه.صدای رودخونه ودریا  داشته باشه و کلا در همه ی عناصر اونجا آرامش و زیبایی موج بزنه.بعد که بیشتر فکر کردم دیدم همچین جایی هم تو فکرم برام هیجان زیادی تولید نمی کنه و شاید اصلا از سن و ذهن من گذشته که تصورات این چنینی رو داشته باشم.اولش ناراحت شدم که هر کاری می کردم باورم نمی شد که چنین چیزی رو بپذیرم و باهاش زندگی کنم.یعنی عاقلانه رفتار می کردم و از طرفی واقعا اون قدر اتفاق برام افتاده که رویاپروری برام واقعا کار مسخره و غیر واقعی ای بیاد.

 

با خودم فکر کردم بیام یه تصویری از بهشت بسازم.منی که کاملا احساس می کنم از بهش دور افتادم و به لحاظ معنوی مهجورم!شاید با چنین تصوری انگیزه ی تغییر در خود رو هم بتونم بیشتر کنم.نشستم تصویر کردم بهشتی رو که اندازه ی ذهن خودم بود/...این بار یه مشکل دیگه وجود داشت از بس غیر قابل لمس بود که نمی شد روم اثر بذاره و از طرفی این قدر روح و روان من پخش و پلا بود که جمع کردن این شلختگی روحی خودش می شد یه پروژه ی بزرگ.........دقیا همون طور که هر چی دستم  رسیده بود رفته بود توی دهنم برای خوردن!انگار کلی

آت و آشغال و بی نظمی هم روح و روانم رو گرفته بود.

 

موضوع این بار عوض شد.تصور بهشت رفت کنار....باید اول این مشکل رو حل می کردم....جمع کردن یه روح که خیلی وقته مواظب خودش نبوده........خط کشی های زندگیش کمرنگ شدند ....برای حل  این مشکل باید می رفتم سراغ ریشه هایی که مسبب این موضوع بودند.و چیزی که از همه واضح تر بود ضربه خوردن و عقب نشینی کردن ناخودآگاه بود.برای کمرنگ کردن و به وجود نیومدن مشکل جدید اصلا دور مسائل جدید رو به صورت جدی خط کشیده بودم.حتی وقتی به خدا فکر می کردم می خواستم فرار کنم!از ترس اینکه نکنه مشکل تاز های سر راهم سبز شه.یعنی نه تنها من نتونستم فضای دهنی مورد علاقه ی زمینیم رو بسازم حتی از بهشت هم فرار می کردم.

بهتر بگم از خدا و نزدیکی باهاش فرار می کردم

حالا این منم و این معضل.........که باید این روح کوچیک و ترسو رو قانع کنم از پیله ی تنگ خودش در بیاد.......

و اینکه باور کنم خدا اون مبصر سخت گیری که از روز اول عمرم تو ذهنم جا انداختند نیست.اونی که یه چوب دستشه تا مچت رو بگیره....اونی که مدام باید از جهنمش ترسید.

این روزها یاسین رو می خونم برای کم شدن مشکلاتی که هست و با خودم می گم آیا واقعا تاکید خدا بیشتر بر روی جهنمه یا بهشت؟خدایی که در دعاها  به اسمایی صداش می کنیم که همه اش امیدآوره ولی به قرآن که می رسیم مدام می ترسیم.یعنی این رو هم تو مغز ما کردند و باید قرآن رو هم دوباره خوند؟خیلی از چیزها باید عوض شه

/ 0 نظر / 13 بازدید