سرمو انداخته بودم پايين...

از همه چيز فرار می کردم.يه قفل به دلم زده بودم اندازه ی يه پاره سنگ.

وامی ایستادم که حرف بزنم٬ زود زود حرفهامو می خوردم تند تند سلام رديف می کردم و رحمة الله....تموم که می شد د برو که رفتيم.......

دل می زد اما روم سياه بود....

يهو به خودم اومدم ديدم داره می باره.مهربونی مهربونی مهربونی......

می گه:کجا رفتی مرضيه ياد سمن نمی کنی؟همدم گل نمی شوی......

مونده بودم!مبهوت!

هر چی حساب کتاب کردم ديدم چيزی تو حسابم نداشتم در خوره اين همه مهر.....

لبهام بی اختيار تکون خورد: يا کريم.....می بخشی بی بهونه........کرم يعنی اين!من چرا دارم دنبال دليل می گردم؟

گفتي: مرضيه منم دلم تنگه برات!گفتی:!ببين هنوزم همون رئوف هستم که با اسمش صفا می کردی!ببين دختر!خوب نگاه کن!مگه نشنيدی که سرچشمه ی صفات منم.مگه نشنيدی فطرت آدمها همه خداييه!مرضيه!اين منم که دارم تولدتو تبريک می گم!اين منم که خلق خودمو فرستادم سراغت که برگردی!

:کجاشو ديدی دختر!ته مغفرتم!

:ارجعی دختر!ارجعی!

زدم زير گريه!من که تو سياهی غرقم!

:برگرد دختر!۱۳ رجب نزديکه.برگرد........

گفتم: خدا باختمت!گفتم :‌خدا فکرشم نمی کردم اين قدر کشکی باشم و تو خالی......

گفتی: بابا اين چه قيافه ايه!به رحمتم دلت خوش باشه!فقط يه نگاه کن به من.بقيه اش رديفه!

گفتم :رافت نيست ديگه تو دلم٬ مرده خدا٬مرده.....................

 گفتم : تو چشمای محبوبه ديدمت!تو صورت شايا!هنوز مهربون بودی!ولی خدا اينا رو که ديدم می خواستم بذارم در برم۱آخه ته دل من نبودي!حسرت می خوردم و نگاه می کردم!حسرت می خوردم و اشک می ريختم!

گفتی : بسه ديگه!عوض اين حرفها به من تو جه کن!

گفتم:‌يا من اليه توجهی!!!!!!!!!!!چرا من اين قدر نمی فهميدم!يا من اليه توجهی!

گفتم : خدايا می بينی موضوع که پيچيده می شه وکيل می گيرن که با علم ش به قانون حق رو تعيين کنه!حالا خدا وکيلی وکيلم می شی؟

گفتی: بگو انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنيفآ ........و ما انا من المشرکين////ان صلاتی و نسکی و محيای و مماتی لله رب العالمين..........اصلآ همون اولشو بگی کفايت می کنه: وجهت و جهی..........

گفتم:....

گفتی:!اکهی!تو هم با اين اخلاقت!بی خود نيست امينه هر دفعه می بيندت دعوات می کنه!سر به زير شو دختر!کجاست خشيتت!بدون اون که نمی شه که بشه!

گفتم: خدا منو از دست خودم نجات بده خودمم شاکی ام به جون تو که خدام باشی..........

گفتی:مرضيه!من حال می کنم بنده ام باهام حرف بزنه ولی پررو بازی در نيار که.......

ضجه زدم:خدا خدا خدا........کر شدم!نمی شنيدم هيچی ديگه!توجهم به تو نبود!

تو گوشم تکرار می شد:

سرو چمان من چرا ميل چمن نمی کند

همدم گل نمی شود يا د سمن نمی کند

/ 4 نظر / 40 بازدید
خودم

يا دليل من لا دليل له

خودم

حرم شيبتی علی النار ... حرم قلبی علی غيرک

ali

سلام. خواهر خوبم . تو خود بهتر ميدونی که خدا خيلی مهربونتر از اين حرفاست که بتونيم تصورشو کنيم . اگه يه قدم بسوی خدا بريم ُ خدای مهربون صدها قدم بطرفمون مياد. مهم اينه که ما اراده کنيم. در هر حال ازتون ميخوام تو اين ماه عزيز(رجب) اين بنده روسياه رو فراموش نکنيد . موفق و سربلند باشيد.

SHF

مرضی جون... می بينم که سر و دستار انداخته ای و رندانه سخن دل می گی................مهربانترين مهربانان را دوست دارم...