حس می کنم چيزی در زندگی ام کم است..

نگاه می کنم به دور و برم.......

همه چيز رو به راه است اما مطمئنم  چيزی کم است......

چيزی درون حافظه ی روحم انگار فرياد می زند...

چيزی ميان ميله های اسارت انگار درد می کشد...

نمی دانم آنها که خوشند دلشان به جايی گره خورده يا نه٬! ولی مطمئنم که من گم کرده ای دارم.....

ديشب که خدا را به خاطر داشته هايم شکر کردم  گفتم  که چيزی کم است....

انگار روحم از سکوتی بی نهايت زجر می کشد....

چيزی کم است اين را فرياد می زنم......

دستانم را به اجبار شمارشگر صلوات کرده بودم ٬ولی چيزی نتوانست روحم را صلواتی کند....

چيزی کم است........

الله بارون......

بارون......

بارون.....

الله بارون ......

بارون.....

بارون......

/ 4 نظر / 42 بازدید
manirazavi

سلام حسام جان اميدوارم که حالت خوب باشه من نمی دونم اين چه رهبر معصوميه!!! که کسی حق نداره ازش انتقاد کنه می دونی مزخرفترين قسمت قضيه اينه که نمايندگان مجلس می گن ما گمراه می شديم اگر سخنان شما بر ما جاری نمی شد!!!! واقعا مسخره است علی با علی بودنش در جنگ صفين به حرف سپاهش!!! گوش کرد.

manirazavi

با عرض معذرت از نقشی من فکر کردم که این صفحه مربوط به وبلاگ میرحسام ولی اشتباه کردم ادمیزاده دیگه.

manirazavi

من فکر کردم خانمشو نوشتم ولی خوندم خانم نقشی ولی خانمش اوفتاد می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم خبر از پای ندارم که زمين می سپرم می روم بيدل وبی يار و يقين می دانم که من بيدل بی يار نه مرد سفرم

خودم

فکر می کنم که چيزی که ما ها کم داريم عمله که وقتی نيست همه این دانسته ها رو برای آدم هيچ می کنه و تا نباشه هيچ چيز رو نميشه چشيد ... آمنوا و عملوا ...