چلـگی

چهل را مقدس می دانند
شراب می سازند از انگور
آدم می سازند در  گوشه
از یاد می برند خاک شده را
 
ولی من هر روز که می گذرد
یک گوشه نشینی جدید دارم برای تو
چهل روز است هر روز در گوشه ی قلبم مدام قدم می زنی
 
و من حکاکی می کنم یادت را
 
چهل روز است که بر تن سیاه دارم
بر دل غم
غمی شیرین از جنس عشق
 
برای خود لباس جدید خریده ام
رنگ جدید
و می خواهم نو شوم
 
چهل روز کافی بود که تو در دلم جاودانه شوی
و من برای این جاودانگی جشن گرفته ام به تنهایی
می خواهم بروم و زیباتر شوم
و شکر کنم
 
چهل روز انتظار کشیدم
که ببینم ساکنان مقیم دلم  را
و نیامد او که بسیار می دانست از این روح
 
دیگر دارم پاک می شوم از این انتظارها
از این آدمها
از این دلخوشی های توهمی
کفهای روی آب
و من جشن خواهم گرفت
برای زندگی کردن با مرگ
برای تابوتهای پلاستیکی که در ذهنم حک شده اند
هنوز هم دلم نمی آید نوشته های قبلی قلبم را پاک کنم
ادعاهای قشنگ را!
اما  چهل روز برای این مرگ کافی بود!
 
من دوباره زنده خواهم شد با مرگ
 
 
 
 
/ 2 نظر / 13 بازدید

آرزوی محالی ست ؛که بی خیال عشق شویم .................. چرا که از عشق است ؛که دل شیدا می شود........آرزوی محالی ست که در عاشقی توبه کنی ...... عاشقی ؛دشت زیبایی ست که در آن درخت زیبای عشق؛ می رویدوریشه می دهد .........مطالب زیبا وجذاب بلاگ تورا خوندم .......در (پاییزفصل زیبا )با جدیدترین نوشته های ادبی خودم آپم ومنتظر حضور شما دوست ارجمند ......paez2012.persianblog.ir [گل][گل][گل][گل]

آرزوی محالی ست ؛که بی خیال عشق شویم .................. چرا که از عشق است ؛که دل شیدا می شود........آرزوی محالی ست که در عاشقی توبه کنی ...... عاشقی ؛دشت زیبایی ست که در آن درخت زیبای عشق؛ می رویدوریشه می دهد .........مطالب زیبا وجذاب بلاگ تورا خوندم .......در (پاییزفصل زیبا )با جدیدترین نوشته های ادبی خودم آپم ومنتظر حضور شما دوست ارجمند ......paez2012.persianblog.ir [گل][گل][گل][گل]