هر نگراني پرستش خدايي دروغين است....اينو يه بار تو اتوبوس از تو كتاب يه خانومه ديدم!!!!!!!!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

يادمه يه بار با سارا سر اين موضوع كلي حرف زديم گفتم: از اين كه نگرانم؛ از اين كه احساس اضطراب باهامه ناراحتم!گفتم : اگه به همه ي اون چيزايي كه مي گم اعتقاد داشتم يه موضوع كوچيك آشفته ام نمي كرد........سارا گفت: اين احساسها طبيعيه!چرا اين قدر سخت مي گيري!خوب فكر كردم ديدم تا حدودي حق با اونه!من نبايد سعي مي كردم كه نگران نباشم!وقتي دنيام هنوز اون قدر كوچيك بود كه چيزاي كوچيك توش بزرگترين نقش رو ايفا مي كردند و تمام روح منو به خودشون مشغول مي كردن وجود اضطرابهاي بي حد وحصر هم يه امر طبيعي بود!قبل از هر چيز بايد دنيام بزرگ مي شد!!!!!!!

 

به قول يكي مي گفت: اونايي كه كار درستن سعي نمي كنن كه غير خدا چيزي رو نبينن. اون قدر خدا در نظرشون بزرگ هست كه با اين كه بقيه چيزها رو هم مي بينن اصلآ به چشمشون نمي آن!

 

چه قدر دلم برا خدا تنگ شده......

/ 19 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
manirazavi

سلام حالت حتما خوبه بعضی اوقات فکر می کنم که چقدر دنيای ادما!!! با هم فرق می کنه بعد اينکه مطلب تو رو خوندم يه دفعه اين مطلب رو خوندم عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب يارند ، چه هشيار و چه مست همه جانانه عشقست ، چه مسجد چه کنشت سر تسليم من و خشت در ميکده ها مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت نا اميدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت نه من از پرده تقوی بدر افتادم و بس پدرم نيز بهشتِ ابد از دست بــِــهــِــشت حافظا روز ازل اگر بکف آری جامی يکر از سوی خرابات ببرندت به بهشت

سارا

مرضیه! من مثل بقیه بلد نیستم قشنگ بنویسم ولی خوب بلدم حرف دلم رو بزنم. فکر کنم یه ذره باید خدا رو همین جاهای عادی که هممون داریم توش زندگی می کنیم پیدا کنیم. خدا بنده های خسته و ملول و افسرده و نا امید نمی خواد. خدا بنده های پویا و امیدوار می خواد. من مسلمانم ... قبله ام یک گل سرخ ... جانمازم چشمه ...مهرم نور.... بخدا همش همینه مرضیه. جای اینکه همش نگات به آسمون باشه یه ذره هم زمین رو نگاه کن. یا علی مددی

مرضيه

سلام سارا! خدا شاهد که با تمام وجودم می خوامش همين جا!!!سارا!هيچ کی نيست که اون راهی رو رفته باشه که من دوست دارم برم!سارا !خسته شدم از سر و کله زدن با آدمهای شبه مذهبی که هيچ چی از دين و مذهب جز آبا و اجدادی بودنش سرشون نمی شه و خودشون رو فرشته خصال می دونن....سارا !به خدا به خود خدا!مگه من بدم می آد از اين که شاد باشم!سارا ديگه تو که درد دل منو می دونی!جز دلم که قطره ای است بيکران کس نشان ز بی نشان نمی دهد.....معلومه که من تو صراط مستقيم نيستم!چون اونی که متعادله همونيه که تو می گی!!سارا!ی گن اومديم که عاشق بشيم اومديم که برای لقا دست و پا زنان بريم.سارا!يه آدمه يه ذره عاشق می خوام!فقط يه ذره عاشق که تسليم امر خدا باشه نه ذهنيتهاش خودش از دين!بعدم بامراما کوه نمی آين که از افسردگی نجاتتون بدم!!!!!!

گمگشته

(خدا واسش مهم ما دلمون به حال خودمون بسوزه به سمتش بريم بفهميم چقدر توانايی رسيدن به کمالات را داريم که با غرق شدن در خودمون ازش مهجوريم وگرنه این چنین ما رو به دام بلای این دنیا نمی اورد و این اریکه هستی رو اماده خلافت نوع بشر قرار نمی داد)

گمگشته

و اما ؛ اين برای آنهايی است که به اين مقام رسيده اند اما برای ما که یا در اين راهيم يا حداقل ارزوی گام برداشتن در اين سيستم را داريم سيستم متفاوت است در سیستم فکری ما امواج درجی از میانکنش را با ریزساختار انجام می دهند اما با توجه به فرکانس ان انواع از ضعیف تا قوی در ان ایجاد می شود. نبايد غصه متفاوت بودن با آنها را بخوريم که اين فقط باعث نوميدی است به نظر من انچه مهم است سرلوحه قرار دادن دليل انها برای تندتر و دقيق تر کردن گام هايمان در اين مسير و تزکيه و پالايش روح در جهت گام برداشتن به جلو به اندازه یک گام نه بيشتر است که سنگ بزرگ نشانه نزدن است.در مسيرش گام های مداوم طولانی اما مطمئن و کوتاه عميق تر خواهد ماند که حتی اگر در ان دم نيز رخت خود را بر بستيم (دور از جان شما) حداقل بدانيم به «درجه ای از يقين در مسير ش رسيده ايم حتی اگر هيچ گاه به انتهای آن نرسيم .به نظرم پیمودن مسير حق و حرکت در ان (حتی ارده به حرکت) به نوعی رسيدن است که رسيدن هيچ چيز نيست جز طی همان مسير.

گمگشته

مرضيه جان اول اين که به نظر من اونايی که به خود لا يزالش می رسند اصلا دنیا ی ما را ازproxyچشمشان عبور نمی دهند جه برسد به ديدن.به نظر من «انا الحق » به معنای مطلق کلمه يعنی اين.یعنیmodification ریزساختار فکری انسان به نحوی که امواج این دنیا نمی توانند با ان میان کنش کرده و پلاریزاسیونی در ان ایجاد کنند

ممد در به در

خدمت رسيديم برای عرض ارادت خدمت بزرگتر. . . . تشريف نداشتين. . . .

مرضيه

هاجر!اصبح ياد کلاسهای آقای کيوان افتادم...يادته چه جوری وقتی به تو گير می داد....امينه لبش رو گاز می گرفت که نخنده.....نازنين لبخند می زد....منم هر کاری می کردم نخندم نمی شد....آخی!!!!يادش به خير همه ی هفته رو به عشق اون دو ساعت می گذروندم!!!

علی تون

ما مخلص هر چی در به در اونم از نوع ۸۱ هم هستيم !

مرضيه

هاجر!خودمونيما من و تو و امينه و نازنين شورشيهای هميشه معترض سوم رياضی بوديم!يادته!!!!!!!يکيمون شروع می کرد......بقيه ادامه می دادن!دلم می خواد دوباره با هم سر کلاس بشينيم!تو ته کلاس بشينی و مدام از رو صندلی....کلاس منفجر شه از خنده....