جمع بندی 2

امروز باز شنیدم از حیات طیبه.چیزی که یه مدت سعی کرده بودم در مسیرش باشم و به بیراهه رفتم..........این ترس از تکرار شدن ماجرا انگار ناخودآگاه منو حساس و عصبی کرده .از طرفی واقعا می دونم وقت هجرت کردنه و این عکس العملهای شدید همه اش در جواب جلوگیری از تغییره که در من به صورت ناخودآگاه اتفاق می افته......سخت شده برام دیدن بعضی رفتارها و مثل قبل ترها سکوت کردن!حرص نخوردن!غیبت نکردن.......دنیام با اینکه از بعضی نظرها وسیع تر شده ولی روحم انگار کوچیکتر از قبل شده.جاش برای تحمل ناهنجاریها کمتر شده.آقای دولابی می گفت:تا زمانی موضوع یا آدم روبه رو براتون بزرگ باشه طبیعیه که به خاطرش  ناراحت بشین ولی وقتی خودتون بزرگ باشین و دنیاتون بزرگ باشه برای چیزهای کوچیک نمی تونید که این قدر زمان بذارین و گرفتارشون بمونین.......

امیدوارم این ماجرا ختم به خیر بشه!

/ 1 نظر / 13 بازدید
فائره

اخ مرضیه گفتی .. من که دیگه خودم می فهمم چه لجنی شدم .. یک روزمره گذران واقعی .. دنیام هم خیلی کوچیکه .. برای همه چی حرص می خورم .. دلم می خواست همسری داشتم که پایه بود توی راه . اما اون بدتر از منه .. این همه حرص خوردن و عصبانی شدن رو ازون یاد گرفتم .. خسته خیلی خسته ام .. دلم ثبات می خواد . دلم اراده می خواد .. نمی دونم دلم چی م یخواد .. ..