من و هم صحبتی اهل ريا دورم باد............

ديروز بعد از مدتها شال و کلاه کردم که برم موسسه ....... اين موسسه ای که می گم يه خونه ی چند طبقه است که اعضای اون چندين طبقه با زمين فاصله دارن. با اين که بالم شکسته بود احساس کردم تماشای پرواز بقيه هم می تونه برام لذت بخش باشه......خلاصه: پام رو که گذاشتم توی موسسه حالم از اين رو به اون رو شد. یه عالمه بوی خدا می اومد...یه عالمه آدم مست اونجا بود.......توی اين خونه حتی اگه نشناسنت يه جور باهات سلام و احوالپرسی می کنن که انگار صد ساله باهات رفيق جون جونی بوده اند يا مثلآ اگه بفهمن دنبال کسی يا جايی می گردی تا توی غریبه گمشده ات رو پيدا نکنی رهات نمی کنن . رویهم رفته این موسسه ی دانشجویی يه پا ميکده شده برای خودش...
باورم نمی شد. انگار حضور بين اين آدمهای مست روی من هم تاثير گذاشته بود... کلی سبک تر شده بودم...تا وقتی بين اونها بودم احساس می کردم دارم مثله اونها اوج می گيرم...بعد از اين که از اونجا اومدم بيرون تا چند ساعت هنوز حالم خوب بود اما بعدش دوباره همونی شدم که بودم......دوران مستی به سر اومد و وارد عالم هوشياری شدم.......عالم غم واندوه و ترس.......

آنان که خاک را به نظر کيميا کنند
آيا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند

بگذر به کوی ميکده تا زمره ی حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

حافظ دوام وصل ميسر نمی شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند...20.gif

/ 8 نظر / 5 بازدید
سپيده صبح

سلام به شما...خوبين....راستش وبلاگ شما هم بوی خدا ميده .....اين موسسه کجاست؟ به من هم بگين خيلی دوست دارم منم اونها رو ببينم....موفق باشيد

rezvan

خدا کنه که من قبلا از وبلاگت ديدن کرده باشم . چون اگر اين کار رو نکرده باشم ، خيلی ضرر کردم . از بس که مبهوت نوشته هات شدم ، يادم رفت سلام بدم . ( شرمنده ). اميدوارم که رقص زيبای قلمت همچنان پر جنب و جوش به کارش ادامه دهد . در ضمن بسيار ناراحتم از اين بابت که موجبات ناراحتيتان را فراهم کردم . ان شاءالله که در گام بعدی هم در روياروئی با مقوله ی عشق موفق خواهيد بود ، هم اينکه يک خطاط بسيار تاپ خواهيد شد . ( دعای بچه سيدا رو جدی بگير و از تلاش دست بر ندار ) . به هر حال خوشحالم که به زمره ی دوستان خوبم دوستی ديگر اضافه شده است . راستش اول فکر کردم که تو وبلاگ خودم هستم . ( چون انديشه هايت را به انديشه هايم بسيار نزديک می بينم ) اما وقتی که زيبائی قلمت مرا به خود جذب کرد تازه فهميدم که وبلاگ من ناقابل کجا و مطالب شيوا و پرمحتوای شما کجا . به هر حال بايد از اين خوان کرم خوشه ای چيد و بهره ای برد . ( اميدوارم که رابطه مان بيش از پيش باشد و بيشتر به گفتگو بنشينيم . ) . در ضمن اگر قابل دونستی از موسسه برا من هم بگو شايد ما هم با اومدن به اونجا آدم شديم .

rezvan

در ضمن اگر تمايل به شرکت تو کلاسهای فرهنگی - ادبی کانون آفاق داشتي ، يه ندا بده تا با جزئياتش آشنات کنم . ( تو وبلاگم هم ميتونی تا حدی از اين کلاسها اطلاعات بگيری ) . هر چند دلم نميخواد اما بدرود و خدا نگهدارت .

rezvan

حالا بيا لينکت رو هم ببين . از دست ما همين بر ميومد . ( اين کار برا جبران اون ناراحت شدنت بود . ) . يا علی .

negin

زماني بود كه فكر مي كردم نگاه آدمها همه چيز است ..... نگاه آدمها ...امروز ديگر زياد به اين چيز ها فكر نمي كنم ....به اين چيز ها ...به كساني كه دوستشان داشته ام ..... به روزهاي گذشته .... زماني بود كه فكر مي كردم به معناي محبت .... به اين كه واقعا چقدر ...چقدر در ميان اين همه كلام محبتي كه روزانه مي رود و مي آيد خلوص جريان دارد .... خلوص ..... سفيد ..... مثل برف ..... ميان گرماي كشنده يك روز

ياس

هوالهو.....از کيميای مهر تو زر گشت روی من...آری به يمن لطف شما خاک زر شود........يعنی ميشه روی سياه ما هم زر که خوبه لااقل از اين سياهی در بياد....التماس دعا ياحق

bandeye khoda

salaam in moassese kojast, ? maa ham kheili doost daarim bedoonim kojaa intor adaama peydaa mishan?

mona

من هم هر وقت از هوشیاری های زندگی روزمره به تنگ میام به کانون میقات میرم.شاید اونجا هم برای من حالت میخانه رو داره ،جام مينايی می صد ره تنگدليست!