کهیر

تمام تنم در کهیر دارد می سوزد.کهیری که نمی دانم از کجا می آید ولی هر چه هست با گرما و ناراحتی با هم‌می آید...من به هیچ جا وصل نیستم.به هیچ شارژری!باتری ام تمام شده است.از داخل هم تمام شده ام.پی شارژر گشته ام.از آسمان هم وایرلسی سراغم را نگرفت

در کهیر می سوزم از سر تا پا.دعا می کنم تا صبح خوب شوم که امیرعلی وحشت نکند.واقعا وحشت دارد شکلش!اما در این سوختن از تو می خواهم شارژرم باشی.لااقل به خاطر این رنج نگاهت را سمت منی بکنی که گر چه کوچک هستم ولی دوستهایت را دوست دارم و دشمنانت را نه!منی که گر چه کوچک هستم ولی همیشه به کوچکی خود اقرار کرده ام و سرم در برابر عظمت تو فرود آمده است!دارم می سوزم به تمام معنا!جگرم هم سوخته است!....من به شارژی به اندازه ی کوچکی ام نیاز دارم.تو که منبع بی پایانی و بی بخل و کینه!تو که منتظر لبیکی!تو که مشتاقی!تو که اقرار کنندگان را دوست داری!تو که این روزها موسی را به میقات فرا می خوانی!این من ِ کوچک را شارژ کن که این مدت کلافه است از نداشتنت!

/ 0 نظر / 139 بازدید