<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سال اول كه بوديم يكي از شغلهاي مهممون دانشگاه گردي بود. يه روز با يكي از بچه ها رفتيم اتاق تشريح....سر جسد رو پوشونده بودند. يكي از دانشجوها يادم نيست با چي  ولي يادمه يه باره دل و روده ي مرده رو گرفت بالا....اون صحنه براي من بس بود كه يه چند روزي رو به يادش سپري كنم......باورم نمي شد....يه آدم با اين همه منم منم كردن و غرورش تبديل به يه تيكه گوشت بد بوي سياه شده باشه.....

 

براي من لحظات درد و بيماري با اين كه سخت بوده ولي يه شيرينيه خاص هم د اشته.البته شايد چون هيچ وقت اون قدر حالم بد نبوده كه مشرف به موت باشم!اون احساس ضعفي كه در آدم هست انگار يه جورايي به خدا نزديك ترش مي كنه. ....

 

نمي خوام دوباره برم بالاي منبر چون امشب هر چي اومدم به مر گ فكركنم نتونستم......

 

فعلنم به زور نشستم اين جا دارم مي نويسم...حالا تا بعد...

 

ولي خودمونيم هيچ چي به اندازه ي مريض بودن دل آدم رو اذيت نمي كنه.....فقط اونايي هول  روز رستاخيز رو ندارن كه قلب سليم دارن..خوش به حالشون..

 

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

سلام، وقتي آدمي رو که رفته زير ماشين ميبينم به نظرم فرار مردم از فکر مرگ، يکي از مسخره ترين کارهاي دنيا ميرسه. واقعاً مردن خيلي بهمون نزديکه ولي حيف که يادم ميره. يا علي مدد. ماه رمضوني مارو فراموش نکنيد، خواهش ميکنم.

hojr

هر که در اين بزم مقرب تر است جام بلا بيشترش ميدهند

مرضيه

إبغضهاي كال من چرا چنين؟....گريه هاي لال من چرا چنين...جزر ومد يال آبي ام چه شد؟......اهتزاز بال من چرا چنين؟......رنگ بالهاي خواب من پريد.....خامي خيال من چرا چنين؟.....آبگينه تاب حيرتم نداشت...حيرت زلال من چرا چنين؟.....دل مجال پايمال درد بود....تنگ شد مجال من چرا چنين؟....خشك و خالي و پريده لب دلم...كاسه ي سفال من چرا چنين؟...داغ تازه سي تو داغ كاغذي...داغ ديد سال من چرا چنين؟....هر چه و همه تمام مال تو....هيچ و هيچ مال من چرا چنين؟...سال و ماه و روز تو چرا چنان؟...روز و ماه و سال من چرا چنين؟....در گذشته سر گذشتم اين نبود....حال شرح حال من چرا چنين؟....اي چرا و اي چگونه ي عزيز!...جرات سوال من چرا چنين؟؟؟؟؟

پريا

سلام تا بيماری نباشه که قدر عافيت رو نمی دونيم .. واسه همين نزديکی رو حس می کنيم! انشاءالله هميشه سلامت باشی و موفق

zahra

نميدونم اما چرا بايد خوش به حالشون باشه؟؟؟؟ من که ميگم اگه آدم همش ياد مرگ بيفته خيلی باحالتره تا اينکه يادش نيفته... چه بدونم خوب هر کی يه نظری داره ديگه!

مرضيه

سلام....اونا تا اون جايی که من می دونم واسه ی مرگ می ميرن...يعنی کشته مرده ی مرگن....يعنی به آخرت يقين دارن....يعنی يادشون از مرگ گاه به گاه نيست .يعنی خيلی هاشون از زمان مرگشونو کيفيتشم خبر دارن....يعنی قند تو دلشون آب می شه وقتی ياد مرگ می فتن.....يعنی هر کی تهش دوست داره معشوقش رو ببينه..برای اونا مرک سده.من چه می دونم...اينا رو تو شعرها و آيه ها و....اينا خوندم....پس خوش به حالشون...می دونی حتی موسی هم تاب ديدار نداشت..بعد ببين خدا تو سوره ی طه تازه با همين موسی که يه جای ديگه بهش می گه لن ترانی.چه جوری عاشقانه حرف می زنه....اون موقع ببين خوش به حال ما که هر از گاهی خودمونو از مرگ می ترسونيم يا خوش به حال اونا...

مرضيه

يه عالمه حرف داشتم که بزنم، تو راه خونه مدام تو ذهنم می اومدند ..می خواستم بگم خيلی وقته آدمها رو از روی قيافه و نوع حرف زدن و خلاصه تيریپ مثبت بودن قضاوت نمی کنم..می خواستم بگم که خيلی از اونايی که کلی بهشون ارادت دارم شايد به نظر مثبت نيان..به همين حرفهای بالا قناعت می کنم......

مرضيه

قيصر امين پور يه بيت داره می گه: ز دين ريا بی نيازم بنازم....به کفری که از مذهبم می تراود...تو مکه که بودم يه عالمه آدم ديدم با حالهای خوش....همون جا به خودم گفتم بيا يه عمر تو گوشت خوندن که ای ول خيلی کار درستی..ببين اين جا رو....ببين کی بيشتر با خداش رفيق تره...و اسئلک الامان يوم لا ينفع مال و....

مرضيه

يه خبر خنده دارم بگم...امروز از بس سر کلاس شطرنج افاضه ی فيض کردم...استادمون گفت بيا تو تيم ....داشتم تو دلم از خنده می مردم......به جون خودم مردم چشمشون به گوششونم هست...D:

matin

salam,hameie adamha hamin toran azizam......khoda behemon komak kone va tofigh bede ke az dasteie dovom(onhaye ke ghalbe salim daran)bashim..............ya hagh