ترس بی ترس

دو جور زندگی کرده ام یک جور آن را عاشقانه بوده ام و ترسهایم خیلی کم بوده است و یک جور دیگه را با ترس زندگی کرده ام و کمتر با عشق،حالا آن جور دومم ،می خواهم دوباره عشق بیاد و ترس کمرنگ شود از ترسیدن خسته شده ام کلافه ام کرده است درمانده ام کرده است مرا از آنچه که بوده ام پایان تر کشیده و جرات جلو رفتن را از من گرفته است جرات ریسک کردن و گور بابای دنیا گفتن را، دلم برای شدیدا و عمیقا خواستنها و بی روز وشب شدنها تنگ شده است من به کله خری نیاز دارم

/ 3 نظر / 4 بازدید
manirazavi

سلام. دو باره یاد آهنگ سفر به دیگر سو افتادم آه !! وه چه بی رنگ و بی نشان که منم / کی ببینم مرا چنان که منم. کی شود این روان من ساکن / این چنین ساکن روان که منم.

مصطفی

خوب اونطوری زندگی کن که می خوای ... سخته مگه؟