رهایم مکن جز به بند غمت

این روزها کاغذهای بسیاری را سیاه می کنم..کتابی برای خواندن دارم و از این بابت خوشحالم......سریالهای در پیت تلویزیون را یک خط در میان نگاه می کنم...و درون خودم جمع می شوم....

از جمع شدگی ها بدم می آید!همیشه وقتی می خواهم یک نفر جدید را قضاوت کنم به خطش نگاه می کنم و به میزان جمع شدگیهای خطش... و استادم همیشه به من می گوید جمع بنویس!ولی من یک جوری از رها بودن خط به رها بودن شخص می رسم.به خاطر همین است لابد که من ِ جمع شده خط رهایی دارم!!!!!

احساس می کنم پتانسیل بالایی پیدا کرده ام برای اعتیاد!به هر چیزی زود معتاد می شوم و بعد خودم را جمع می کنم. از حل جدول بگیر تا نگاه کردن تلویزیون!تا خریدن دی وی دی!تا برقرای یک رابطه با فرد جدید.....همین جور که دارم روال معتاد شدن را ادامه می دهم گوش خودم را می پیچانم و مرحله ی رها شدگی را اجرا می کنم.......از جمع شدگی به رها شدگی هجرت می کنم.ولی چیزی که ذهنم را مشغول می کند این ازدیاد پتانسیلم است به عادت کردن!

رها شدگی جاهای خالی زیادی ایجاد می کند !جاهای خالی ای که با اعتیاد می شود پر کرد!دقیقا در بطن آزادی برای اسارت جای بسیاری وجود دارد انگار!اسارت در چنگال لعب و لهو و غم!و آن وقت است که استاد حق دارد دعوا کند که جمع بنویس......هر چیزی را سر جایش قرار بده.....وقتی فاصله ها زیاد می شود زیبایی ها کم می شود ....درست مثل همان جمع شدگیها که من را فراری می دهند جاهای خالی هم از یک حدی فراتر چشم را درگیر معلق بودن می کنند.....

وقتی انسان برود در نخ خودش!بشود مدافع اومانیسم همین گندها را می زند به خودش و زندگی اش!یا از این ور می افتد یا از آن ور!ماهی که درهای بهشت باز است و من هنوز در خلاهای عمیق خود شناورم..دنبال موارد اعتیاد زا تا کجاها  که نمی رم تا این خلا ها پر شوند...

خدایا دست من را به خودت بند کن......همین را می خواهم...همین را.......

 

/ 1 نظر / 41 بازدید
پریسا

سلام ای دوست خوبی؟اومدم به وبلاگ خوبت سر بزنم اگه مایلی یه سری بزن چند تا مطلب خيلييييييييي باحال و جنجالی گذاشتم مطمئنا خوشت میاد