ترس

امیرعلی رو بردم مهدکودک روشنگر.وارد که شدم احساس امنیت کردم.گر چه که برای امیرعلی عکسش شد و دیگه نرفت...رفتسم یه مهد دیگه بر مبنای روش رجیو.امیرعلی دوستش داشت تا اینکه یکی یت من شد و پرید جلوش و ترسید. .ترسهای امیرعلی یهو در ۶ ماه گذشته خیلی زیاد شده.حتی از چیزهایی که نمی ترسید می ترسه.خلاصه دیروز باهاش بازی شکست هیولا راه انداختند.به من گفتند پشتش رو بچسب و با هم به طرف هیولا حمله کنید...گفتند بدون تو نمی شه..گفتند تو حامیش باش. من تمام تلاشمو کردم ولی...ولی یادم افتاد چه قدر خودم نیاز داصتم به کسی که توی ترسهای حتی این سن و سال من همراهم باشه...و نبود!

/ 0 نظر / 50 بازدید