من برای تغییر آماده ام ای جهان

 

یه چیز مریضی رسما دیوونه ام می کنه اینکه نتونی تکون بخوری!این برام بدترین قسمت مشکلاتیه که حرکت و وول خوردن رو محدود می کنند.تازه این جور وقتها می فهمم که چه قدر وابسته ام به تکون خوردن و الکی این ور و اون ور رفتن.من کلا یه شب بیمارستان بودم و چون عادت به طاق باز خوابیدن ندارم به دلیل همون ورجه وورجه حتی در خواب تا صبح نخوابیدم و احساس کلافگی از دراز کشیدن خیلی برام دردناک تر بود تا خود مشکلم.

امسال چند بار این موضوع ناتوانی رو که گفتم تجربه کردم و هر بار که تکرار شد به خودم قول دادم قدر سایر مواقع که این مشکلات رو ندارم بدونم.

واقعا فکر اینکه روزی بخوام اسیر رختخواب بشم هم روانیم می کنه.و می دونم اگه روزی این سرنوشتم باشه قبل از اینکه مریضیم منو بکشه این حس بد منو می کشه.

حالا که 30 سال رو تموم کردم دلم می خواد این روزهای باقی مونده که دیگه توش جوونی کمتره و قدرت ذهنی و بدنی کمتر ه رو بهتر بگذرونم.شاید این بزرگترین دغدغه ی این یک سال گذشته برام بوده باشه و در این روزهای آخر سال با توجه به کسالت فعلیم و قبلیم بیشتر بهش فکر می کنم که خدا توفیق بده و کارهام رو آسون بکنه که بتونم جبران کنم روزهایی رو که توشون بد بودم و به بد بودن عادت کرده بودم

 

/ 0 نظر / 24 بازدید