می خوام ببینمت نمی تونم!

 هنوز عطرت تو خونه هست.روی فرشها ...روی دیوارها....روی لباسهات...هنوز من باور نکردم که رفتی و دیگه کسی نیست که ذوق کنه برای دیدن من!دیگه کسی نیست که مدام منو صدا کنه و بگه که بیام پیشش...دیگه کسی نیست که خونه اش پناهگاه امنی برای همه ی خستگی ها و دلشکستگی های من باشه.تازه فهمیدم اون عشقی که خیلی وقتها از غریبه ها گدایی می کردم رو  تو به من بیشتر از ظرفیتم داده بودی........عاشقت بودم....دلم می خواد منم مثل تو دیگه از این دنیا رخت ببندم.از دنیا و آدمهای بی معرفتش که معلوم نیست از صبح تا شب برای چی مشغولند جدا شم...و بیام همون دنیایی که تو رفتی توش.......بمیرم قبل از اینکه بمیرم.........دلم برات خیلی تنگ شده ............خیلی ..خیلی ......

امروز داشتم فکر می کردم اگه من جای تو رفته بودم الان تو چه حالی داشتی....چه قدر دوستت داشتم.چه قدر دوستم داشتی........یادته وقتی بچه بودم چند وقت ازت دور بودم.وقتی همو دیدیم چنان پریدم تو بغلت و چنان دو تاییمون گریه کردیم که خودم با همون سن کمم باورم نمی شد......کجا رفتی آخه؟رفتی و یه دنیا خلا و تنهایی برامون گذاشتی؟

/ 1 نظر / 24 بازدید