بشنو از نی چون حکایت می کند

 


 دارم تلاش می کنم که اون حس خود تخریبی رو که طی این سالها در خودم تقویت کره بودم از بین ببرم.برای این کار آرزو می کنم که به نتیجه ای که دلم می خواد برسم گر چه واقعا نه این تلاش کامله نه به دست آوردن اون نتیجه کار آسونیه!با تمام این حرفها خیلی می خوام که بهش برسم و دلیل اصلیم کم کردن این حس بد نسبت به خودمه!

 

اما این وسط با خودم که رو راست می شم می بینم واقعا هیچ تضمینی نیست که اگه به چیزی که می خوام برسم دیگه شاهد این تخریبگریهای درونی خودم نباشم.بعد تو ذهنم مرور می کنم موفقیتهایی که هر کدوم می تونستند این مساله رو بهتر کنند و جالبه حتی بعد از به دست آوردنشون باز هم به خودم راجع به اون مساله شک دارم که توانایی انجامش رو دارم یا نه.....

 

پس جدا از صورت مساله ی جدید که تو ذهنمه باید صورت مساله ی درونیم رو پررنگ کنم.

 

همون چیزی که نمی ذاره من از یه حدی بیشتر اوج بگیرم و به من می گه تو کجا و به اوج رسیدن کجا!

 

همون چیزی که به من امید بالا رفتن رو نمی ده!..........دقیقا قسمت لعنتی زندگی من!

 

 

 

تمام دلخوشیم اینه که کوچکترین کارمو  می بینی!می شنوی!و اینکه بالاخره برای بهتر کردن اوضاع دارم تلاش می کنم و نمی خوام در حالی بمیرم که خودمو تو یه دایره ی کوچیک محدود کرده بودم.می دونم تمام این نتایج هر چی که باشند باز هم دایره های تو در تو هستند با شعاعهای متنوع!اما برای بنده چه راهی هست چیز قدم به قدم راه رفتن!مگر اینکه بال شوقش رو براش زنده کنی!چه قدر رررررررررررر دلمممممممممم این حس رو می خواد!حس مشتاق بودن!بالی که باهاش ذره به خورشید می رسه......از من بر می آد که از تو کمک بخوام!از تو بر می آد که به من کمک کنی!می دونم که می کنی
/ 2 نظر / 32 بازدید