سفرنامه

تمام مدت سفر در فکر بودم.در چهره ها ..در چشمها...می نگریستم.خیلی چیزها آرام بود.خیلی چیزها زیبا بود ولی برقی در چشمی نبود و صورتهایی که از خستگی پر بودند و آدمهایی که بر مبنای قرارداد خوب بودن را تا حد خوبی بلد بودند ولی بر مبنای قرارداد...یک چیزی جذاب بود و آن صداقت بود و مدام در ذهن من می چرخید که بیخود نیست که اینها بیشتر به سمت موعود می آیند چون دروغ نور را می خشکاند.چیزی که در کشور ما مد است همین چند چهره بودن است ولی...ولی با تمام این حرفها چشمها بیشتر برق می زند..مردم بیشتر به بچه ها لبخند می زنند!و چسبندگیها و دل دادنها واقعی تر است با تمام دروغها و زشتیها و بی نظمی ها....

در چشمهای پسرکم خیره شدم.سبز بود و روشن اما می درخشید...پسرکم یک جا بند نمی شد..جیغ و ویغ و ذوق داشت چیزی که حتی در بچه های آن دیارها هم کم بود.سکوت و منطق و سادگی در خونشان جاری بود و البته خوشا به حال والدین آنها که راحت ترند و این راحتی را مرهون آرامش خود و جامعه هستند و از طرفی خوشا به حال ما که کودکانمان علیرغم اینکه بیشتر ذله مان می کنند سر زنده ترند.

  • این بود انشای من از دیدار فرنگستان جدید
/ 0 نظر / 46 بازدید