هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

 


 دستانم می لرزید.شماره ی اورژانس را بلد نبودم...این موبایل لعنتی شماره هایش لمسی بود.لرزش دستانم شماره ها را عوضی می گرفت.آدرس را دادم به اورژانس.مثل دیوانه ها بلند بلند گریه می کردم و وسط کوچه منتظر رسیدن آمبولانس بودم.دعا می خواندم..اما یک چیزی ته دلم می گفت چرا می خواهی که برگردد.شاید رفتن برایش بهتر باشد. این صدا را لعنت کردم و دوباره آیه های آخر سوره ی یاسین را خواندم.....اورژانس در کمال آرامش آمد..و من هنوز امید داشتم......

 

رفتیم بالا...گفتم: بر می گردد؟گفت: تلاش می کنیم....و من هنوز امید داشتم.همه گریه می کردند و من هنوز امید داشتم.و می خواندم انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون.....

 

برنگشت.من دیگر نمی توانستم بایستم.پاهایم سست شده بود....

 

.......

 

همه ی این خاطره ی بد و لحظات سخت در ذهن من مانده اما  امید داشتن به تو!به کرمت!به فضلت......به خواستنت..را دوست داشتم...می دانم که نشد...می دانم که نخواستی که بشود ولی این را  نیز دوست داشتم که در آن لحظات توانستم بر خود مسلط باشم و تو را بزرگ و توانا ببینم....

 

..........

 

بی اراده گریه می کردم....رفتم طرف او و بارها بوسیدمش....سخت بود....خیلی سخت...ولی باز هم این لحظات را دوست داشتم....چون عشق داشت از قلب و روحم فوران می کرد.......احساس می کردم با مردن او من دارم زنده می شوم.......

 

..........

 

فردای آن روز رفتیم سر مزارش......باران آمده بود و همه جا گل بود......کفشهایم در گل جا می ماند...سرد بود.......می لرزیدم......در آن گل و لای رد شدن از روی قبرهای 3 طبقه ی خالی استرس داشت مخصوصا اینکه گِل باعث سُر خوردن می شد...اما من می رفتم..... می لرزیدم و می رفتم........

 

سخت بود ولی حس خوبی داشت.خیلی وقت بود که به خاطر کسی این جور خودم را فراموش نکرده بودم........

 

........................

 

من همیشه تو را دوست داشتم و تو این را خوب می دانستی......وقتی دو روز قبل از رفتنت به من گفتی که دیگر مرا نخواهی دید انگار عاشقانه ترین حرف دنیا را به من می گفتی...........

 

...............

 

 

 

رفتی اما عشق را برای من زنده کردی......

 

/ 3 نظر / 13 بازدید
وفا

مرضیه جان تسلیت می گم از ته دلم .. خدا غریق رحمتشون کنه .. دنیا محل عبوره نکنه یادت بره .. قرار هم نیست دیگه همو نبینیم ..این حد اقلیه که از دین بهش باور دارم .. باورد دارم که دوباره پدر بزرگ ها و مادر بزرگا هامو می بینم و دورهم جمع می شیم .. دایی دوست داشتنیم رو می بینم .. می دونم که یک روز اجبار فیزیکی دنیا پدر و مادرم رو هم ازم خواهد گرفت .. شاید هم من زودتر نوبتم باشه .. اما از الان دلخوشم به دیدار دوباره .. چه خوب مادر بزرگی داشتی .. جاش بدجوری خالیه

وفا

راستی می دونم که وقت خوبی نیست اما این قالب جدید خیلی خیلی خوبه .. مردم از دست قبلیه

,,,

تسلیت مرضیه ... فکر کنم همون مادربزرگت بود که خونه شون می رفتی همیشه ... درسته؟