غيرت آمد غيرسوز.......

 

  

برق غيرت چو چنين مي جهد از مكمن غيب 

تو بفرما كه من سوخته خرمن چه كنم؟؟؟؟؟؟؟؟.

 

هان؟چه كنم؟ كي جرات داره وايسته تو چشمات نگاه كنه بهت بگه كه نديدتت؟كي توانش رو داره كه بگه؟از ترس! زبوني نداره كه بخواد چيزي بگه....حسش فكر كنم يه چيز تو مايه ي اون زمونهايي باشه كه مچ آدم رو بعد يه كار اشتباه مي گيرن و آدم مي خواد بذاره از خجالت و شرمندگي فرار كنه........حالا تو بگو: در من يه همچين تواني مي بيني كه با خودت روبه رو بشم و تو به من اخم كني؟ هان؟

 

 

 

هيچ دقت كردين از وقتي اين صفحه ي پيامها رو برداشتم تعداد نوشته هام بيشتر شده....

 

 

 راستش اصلآ فكر نمي كنم كسي داره اينها رو مي خونه .....وقتي يكي جلوي خودم مي شينه وبلاگم رو مي خونه يه عالمه خجالت مي كشم كه اين حرفها رو نوشتم.....خلاصه اش بدجوري به اين جا عادت كردم.