در اوج دنيا بودن و مست بودن........انگار داري از درون منفجر مي شي.........مال اينجايي.......مال همين خاك......اصلآ چيز ديگه اي رو به جز اينجا طالب نيستي.....هر چي هم مي گي: نه! من اين جا رو بي خيالم.......يه نگاه به خودت مي كني و به خودت مي گي:اي چاخان براي اين كه از زير بار مسووليت فرار كني مي ري تيريپ آدم حسابيها رو به خودت مي گيري ....... 

 

موندم تو كار اونهايي كه مي دونن ته دلم پر از اين خاك و خل دنياست و بازم.........الحق كه كيمياست نگاهشون.......الحق كه خيلي ........نمي تونم واژه اي براي جاي خالي پيدا كنم.....

 

امروز مدام اين تو ذهنم بود:

 

به ذره گر نظر مهر بوتراب كند

 

بر آسمان رود و كار آفتاب كند....

 

حالا:

بيچاره ما كه پيش تو از ذره كمتريم......

 

 

 

.