اين روزها  كسي سكوتم  را  نمي شنود......

 

اين روزها براي خيره ماندن و غرق شدن دلتنگم......

 

 

شعله ي شوقي نيست.

 

شوقي براي پيوستن....رفتن....سوختن....پروانه شدن....تسليم و رضا

 

همه چيز پوسته وار باري بر دوش است.

 

انگار هيچ چيز حقيقت ندارد. انگار بي بعد ترين چيز موجود! زمان است.

 

انگار هيچ وقت نفسي براي كشيدن در سينه حبس نشده بوده.

 

انگار اين پريشا نيها مادر زادي است....راه علاج ندارد....

 

انگار تمام دوست داشتنم زير سوال رفته است.....

 

تمام با تو بودنم...

 

اين چند خط را براي تو مي نويسم. شعر هاي عاشقانه ام برا ي تو.

 

مي دانم در دنيا دل چسب تر از غزل نيست.

 

اصلآ تمام دنيا غزل خوان تواند...هر كه نخواند ناهنجار است.

 

اين روزها نام تو هست..ياد تو هست....اما خودت؟

 

اگر به نگاهي از تو دل خوشم .....آن را از من مگير به بهانه ي با خود بودنم.

 

و لا تفعل بي ما انا اهله...و افعل بي ما انت اهله....

 

 

كاش مي توانستم در برابرت سجده كنم..

 

پيشاني رد مهر گرفته و دل با تو غريبه است.

 

نام تو هست....از صبح تا شام... اما خودت......حتي اين جا...در قلب من گر نمي گيري.....

 

 

تمام عاشقانه هايم تا امروز دروغ بوده اگر به داغي نگاهم نكني...

 

براي تو مي نويسم....

 

فقط براي تو......