يه روز سر کلاس خطمون يکی از بچه ها به استادمون گفت: اين بار از دفعه قبلم بدتر
نوشته ام. در جوابش استادمون گفت: می دونی چرا؟ چون تو توقعت از خودت بالا رفته. ديگه راضی نمی شی هر جوری بنويسی. می خوای حتمآ خوب بنویسی. غافل از اينکه يه شبه نمی شه خوب نوشت. زمان مي بره...........مثله اين که برق منو گرفته باشه؛ زل زدم تو صورت استادمون و توی دلم اين جمله ها رو تکرار می کردم : يه شبه نمی شه به کمال رسيد..زمان مي بره...بايد راه رفت...يه شبه نمی شه به کمال رسيد... تو انتظارت بالا رفته..چون دوست داری خوب باشی...چون توی مدينه بوی بهشت رو حس کردی... ...چون توی مکه نور خدا رو ديدی...

دکتر الهی قمشه ای توی يکی از سخنرانی هاش داستانی با اين مضمون تعريف می کرد: يه روز يکی داشته هويج می خورده يه نفر می آد بهش حلوا تعارف می کنه. بعد که حلوا رو می خوره. می گه :آخه هويج هم شد غذا! کلی پرس و جو مي کنه که از چی ميشه حلوا درست کرد وچه جوری.....
مي دونيد دل آدم از چی می سوزه. از اين که فرد حلوا خورده گرسنه اش بشه و ببينه اکثریت
آدمهای اطرافش دارن هویج می خورن. اون موقع بی خیال حلوا درست کردن بشه و به قول معروف هویج نقد رو به حلوای نسیه ترجیح بده......
ولی یه فرقی بین این فرد با بقیه هست. اون می دونه که می شه حلوا خورد و داره هويج مي خوره

دیروز توی یه دعا خوندم: خدایا! بر ما ببخش که بینا بودیم و خود را به کوری زدیم.....
عبارت جالبیه مگه نه! از اين عبارت و ماجرای حلوا خوردن بالا می شه اينو نتيجه گرفت که بايد خدا رو به خاطر اين که يه سری از بصيرت ها رو بهمون نداده شکر کنيم ...هر چند ته دلمون می سوزه که کوريم و از ديدن جمال محروم....

مکن ز غصه شکايت که در طريق طلب
به راحتی نرسيد آنکه زحمتی نکشيد

چنان کرشمه ی ساقی دلم ز دست ببرد
که با کس دگرم نيست* برگ گفت و شنيد

بهار می گذرد مهر گسترا درياب
که رفت موسم وحافظ هنوز می نچشيد

توضيح* : بچه ها! من اين حافظ رو می شناسم . تمام عمرش حلوا از جنس شراب می خورده و اگر نه مگه می شه آدم بی خيال بقيه بشه و فقط به فکر ساقی باشه