سال اول كه بوديم يكي از شغلهاي مهممون دانشگاه گردي بود. يه روز با يكي از بچه ها رفتيم اتاق تشريح....سر جسد رو پوشونده بودند. يكي از دانشجوها يادم نيست با چي  ولي يادمه يه باره دل و روده ي مرده رو گرفت بالا....اون صحنه براي من بس بود كه يه چند روزي رو به يادش سپري كنم......باورم نمي شد....يه آدم با اين همه منم منم كردن و غرورش تبديل به يه تيكه گوشت بد بوي سياه شده باشه.....

 

براي من لحظات درد و بيماري با اين كه سخت بوده ولي يه شيرينيه خاص هم د اشته.البته شايد چون هيچ وقت اون قدر حالم بد نبوده كه مشرف به موت باشم!اون احساس ضعفي كه در آدم هست انگار يه جورايي به خدا نزديك ترش مي كنه. ....

 

نمي خوام دوباره برم بالاي منبر چون امشب هر چي اومدم به مر گ فكركنم نتونستم......

 

فعلنم به زور نشستم اين جا دارم مي نويسم...حالا تا بعد...

 

ولي خودمونيم هيچ چي به اندازه ي مريض بودن دل آدم رو اذيت نمي كنه.....فقط اونايي هول  روز رستاخيز رو ندارن كه قلب سليم دارن..خوش به حالشون..