مي بينم كه يواش يواش رمضونمونم اومد....از بعد از اون داد و بيدادهايي كه با بچه ها تو كوه كرديم...احساس مي كنم حرفهام ديگه تموم شده....يعني هر چي حرف داشتم تو همون فريادها زدم. مخصوصآ اون سه باري كه همه با هم خدا رو صدا زديم....ولي يه خاطره از روزه براتون تعريف مي كنم...يه ذره بخندين....

 

درگير كارهاي كنفرانس برق دانشجويي بودم كه يه روز قرار شد برم يه شركت كنفرانس رو براشون توضيح بدم و راجع به غرفه هاي نمايشگاه هم يه چيزايي بگم. خلاصه؛ يه جوري بشه كه يه پولي از اين شركت بگيريم.

 

 .....هوا خيلي گرم بود......من روزه بودم....داشتم از تشنگي هلاك مي شدم.....آسانسور خراب بود....بايد از پله ها مي رفتم....بالاخره رسيدم دم در شركت....يه جورايي ضد حال بود...يه آپارتمان كوچيك بود كه به جز مدير عاملش كه همه مهندس صداش مي كردند بقيه كار خاصي نداشتند..و از همون نگاه اول معلوم بود كه پولي در كار نيست....يكي از خانوما كه اون جا بود فكر كنم فهميد من دارم از دست مي رم برام يه ليوان سن ايچ آورد.منم يه نفس شايدم دو نفس شايدم ...در عرض چند ثانيه شربت رو خودم. بعدشم  رفتم پيش مدير عامل و سرم به توضيح دادن گرم شد....خلاصه: يادم نيست در شعاع چند كيلومتري شركت يادم افتاد كه من مثلآ روزه بودم....

 

.راستش رو بخوايد خيلي خوشحال بودم كه اين اتفاق افتاد...هم روزه ام درست بود وهم از مرگ احتمالي نجات پيدا كرده بودم..البته احتمالي كه مي گم برابر صفر بود...صفرم هر چي باشه واسه ي خودش يه احتماله ديگه!!!

 

هر چي فكر مي كنم مي بينم در اون حدي نيستم كه چيزي راجع به ماه رمضون بنويسم...فقط دوست دارم كه توي اون لحظه هاي با صفاش به ياد منم باشين....توي بعضي دعاها ديدم كه مخاطب به خدا مي گه: از اون چيزي كه بهترين بنده هات دادي به منم بده! به نظرم خيلي دعاي زيركانه ايه.....چون اونايي كه گوهر شناسند سراغ چيزهاي جزيي نمي رن...مي گردن ببينن كه چي ارزشش بيشتره اونو بر مي دارن...اين جوري كه دعا مي كني مي خواي بگي : من كه نمي دونم چي رو داشته باشم باارزشتره.......ولي از اون جايي كه تو كريمي و به بنده هاي خوبت هم چيزاي بزرگ مي دي منم همونا رو مي خوام كه به اونا مي دي......

 

اللهم اني اسئلك بما تجيبني حين اسئلك.... فاجبني ....يا الله.....