ديشب اومدم  درس بخونم  احساس كردم چه قدر جاي صداي جير جيرك خاليه خلاصه زدم تو فاز خاطرات گذشته.....

....خونه مامان جان ....با يه عالمه فضا براي خيال پروري........پله هايي كه به عنوان اتوبوس استفاده مي كرديم.....سكويي كه هميشه وامي ايستاديم بستني هاي خيالي مي فروختيم .حوضي كه آب تني كردن توش به پاي هيچ استخري نمي رسيد....سوپ پفك كه توي خاله بازيها بهم مي داديم..

 

.هنوزم وقتي از جلوي كوچه ي مهدكودكم مي گذرم دلم مي خواد  در بزنم برم تو....انگار يه چيزهايي رو  اون  زمانها داشتم كه حالا ندارم... اون زمانها توت بي دانش چیدن و آب بي فلسفه خوردن كار عجيبي نبود.....اون زمانها مي شد يه عالمه با خدا حال كرد...اون زمونها خدا حضورش بيشتر حس مي شد .....بدون هيچ فلسفه اي كه بياد واسم صغري كبري بچينه كه خدا هست....

 

بد جور دلم هواي بچگي هام رو كرده.امروز از هر جا كه رد مي شدم يه چيزي از گذشته برام تداعي مي شد.....صبح كه از جلوي ميوه فروشي ها رد مي شدم ...يه نگاه انداختم  به ميوه ها..نمي دونم شايد خيالاتي شدم.... ولي ميوه ها هم اون زمونها يه رنگ ديگه داشتند...چه قدر زندگي مزه مي داد....مزه ي زندگي خيلي مي چسبيد.....نه چيزي به نام تكرار اذيتت مي كرد....نه واژه اي به نام مسووليت..

 

وقتي از جلوي لوازم التحريري رد مي شم مداد رنگي هاش بهم چشمك مي زنن.دلم مي خواد يه روز از صبح تا شب بشينم با رنگها زندگي كنم....ولي ديگه نمي شه....بخوام نخوام رفتم قاطيه آدم بزرگا!!!!!!!

 

ياد يه چيزي افتادم.معام نقاشيمون مي گفت:  جناب پيكاسو بعد عمري خودشو مي كشته كه مثله بچه ها نقاشي بكشه..يه چيزايي هم يادمه كه نشونمون مي داد .......فكر كن ..پيكاسو خودشو كشته چشم چشم دو ابرو بكشه!!! پاكي و صفاي كودكي يه چيز ديگه است....روزگار كودكي برنگردد دريغا .....دريغا!!!

-------------------------------------------------------------------------------

(تو  پرانتز يكي از اون مواردي كه امروز يادم اومدم براي طرفداران استقلال تعريف مي كنم. توي محلمون يه پسره بود.يادم  نسيت دقيقآ چي مي فروخت.ولي عشق تاج بود...آبيته از نوع آبيه آب ليمويي!!! من هميشه فكر مي كردم .اين بابا يه چيزيش مي شه.....چون اون زمونها هميشه استقلال مي باخت.....يعني باختنش يه امر طبيعي بود(مثله حالا)...از اون  به بعدم من تصميم گرفتم..رنگ قرمز...رنگ زندگي رو انتخاب كنم.....سروره!!!!