نمي دونم چرا... ولي خيلي دلم مي خواست از اين تنهايي گواراي اين دو روزم بنويسم. ..انگار خيلي از گمشده هاي توي شلوغي هاي هميشگي توي تنهايي هاي اين چنيني دوباره پيدا مي شن... تا چشمت بهشون مي افته اول خوشحال مي شي و بعدش يه آه از سر حسرت مي كشي كه چرا اين همه ازشون غافل مي شي ...مي دوني كه اگه دوباره تو شرايط سابقت قرار بگيري فراموششون مي كني.. چون اون قدر به چشمت آشنا نمي آن كه تا نگاه مي كني توي هر شرايطي و هر جايي اول اونا رو ببينيشون.....بعد يه عالمه غصه تو دلت جمع مي شه كه چرا ......چرا .......چرا.....اين همه غفلت.......

 

يه برنامه اي توي راديو شبهاي جمعه البته در واقع بامداد جمعه ها  از  ساعت  12 تا 2هستش كه اسم  مجريش هم آقاي جليل وند.. برام جالبه؛ جنس حرفهاش با بقيه مجريهاي راديو و تلويزيون فرق مي كنه..يه دفعه يه حرف جالبي مي زد . مي گفت: همه ي ما مي دونيم كه خدا هست...ولي هيچ وقت فكر نكرديم ببينيم اين حرف يعني چي...مي گفت : همه ي ما مي دونيم خدا مهربونه....ولي تا حالا درست و حسابي بهش فكر نكرديم.....امروز دقيقه ي نود كه داشتم كتاب متونم رو مي خوندم اتفاقي يه چيز خيلي خوشگل ديدم.....همه اش رو حال ندارم تعريف كنم ولي مضمونش اين بود كه يه پرنده اي بر وبچش يه چيزيشون شده بوده ....بعد داشته هي واسه ي بچه هاش بال بال مي زده ... پيامبرمون مي گه :كه خدا از اين پرنده هم نسبت به بنده هاش مهربون تره...البته ماجرارو اگه درست تعريف مي كردم خيلي عاطفي تر از اين حرفها بود ولي من اين قدرش يادم بود..شرمنده..

 

اينكه دكتر شريعتي مي گه :اگر تنهاترين تنهايان هم باشم ...خدا با من است......راستش خيلي حرف بزرگيه...يعني من خيلي دوست دارم كه بفهم چي مي گه ولي به قدر دانش خود هر كسي كند ادراك....

 

نمي دونم تا حالا اينو احساس كردين يا نه..حضور بعضي ها تنهايي آدم رو چند برابر مي كنه و در كنارشون احساس غربت مي كني.ولي هر چي با يكي رفيق تر باشي صرف حضورش برات مطلوبه..حالا مي خواد مدتها در كنارت باشه و حرفي بزنه يا نزنه....به قول آقاي جليل وند اگه مي فهميديم خدا هست يعني چي...............................................................................................................................

 

شما بگين اون موقع غمي مي تونست باقي بمونه؟؟؟؟؟؟