سلام ...ببخشید که یه مدت کم پیدا شدم. راستش ایام امتحانها اومده و من دستی به دامن و دستی به آسمان دست دگر کچاست که خاکی به سر کنم....

 

دیشب یاد یه داستان افتادم که چند سال پیش توی کتاب کیمیاگر خونده بودمش. یکی تصمیم می گیره که بره پیش یه استادی سیر و سلوک کنه. استاد بهش یه قاشق می ده که توش روغن بوده . می گه:از این راه برو و قاشق رو پر برگردون. شاکرد تمام راه رو دقت می کنه و با مواظبت قاشق رو پر می آره خدمت جناب استاد. استاد راجع به راه و مناظر  راه   می پرسه...شاگرد می گه:چیزی از راه رو با دقت ندیدم...تمام راه حواسم به قاشق بود...این بارقول می ده که حواسش به راه باشه. آخر مسیر وقتی پیش استاد می رسه می بینه که ای داد بیداد روغنی توی قاشق نیست.... استاد بهش می گه:هر وقت تونستی هر دو کار رو باهم بکنی بیا پیش من....یعنی هم از  قاشق چیزی نریزه و هم از مناظر اطرافت غافل نشی...

 

حالا شده قضیه ی زندگی من.... بعضی موقعها از این ور می افتم بعضی موقعها از اون ور... خدا خودش کمک کنه که از نفس نیفتم.. برام دعا کنید...خیلی ازمحبتهای همتونم ممنونم...شرمنده ام که نمی تونم جبران کنم. یه چیز دیگه هم می خواستم بنویسم از بس این برو بچ 81 ای شلوغ کردن یادم رفت. آهان یادم اومد . یکی از دوستای خطاطم که خیلی این کاره بود می گفت : آدم تازه وقتی می رسه به حد ممتاز بودن مسیر اصلیش شروع می شه..تازه می فهمه که چه قدر راه بی انتهاست....حسم اینه که اونایی که توی صراط مستقیمن تازه با زندگیشون حال می کنن. دکتر الهی قمشه ای می گفت : ببینید صبحها به عشق چی از خواب بیدار می شین... من چند بار این سوال رو از خودم پرسیدم..هر بارم به خدا گفتم که خیلی بامرامه که بازم به من اجازه ی زنده موندن می ده...

 

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

 

هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

 

 

با هیچ کس نشانی زان دل ستان ندیدم

 

یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد...