یک جوری من هم شده بودم معتاد به دیدن سریال لاست! دلم گرفت وقتی دیدم جک بعد از نجات از اون جزیره ،حالش خیلی بده!وقتی دیدم اون آدم مغرور!اون کسی که تکیه گاه خیلی ها بود حالا ولو شده مست و بی عار !آرزوی برگشتش رو می کنه به اون جزیره..............و حالا اگر ازم بپرسند تو چرا این همه ناراحت شدی!؟؟؟تو چرا یه فیلم رو این همه جدی گرفتی؟تو چرا از شکستنه اون آدم این همه رفتی تو غم............. می گم............می گم.................یه چیزیه توی حافظه ی روحم....به زبون نمی آد....
....................
دیشب از بیکاری داشتم فیلم سرود تولد رو می دیدم.فیلمی که نه موضوع خاصی داشت!نه بازیه خاصی........یه جاش امین حیائی عاشق شده بود.......یهو بدجوری زد زیر گریه..........با صدای بلند...........منم شروع کردم به گریه........شبیه اون......
باز هم اگر کسی ازم می پرسید چرا!هیچ دلیلی نداشتم...................
کی می دونه تو این روح من چه خبره؟حتی خودم که نزدیکترین کس بهشم وقتی ازش می پرسم چرا ؟جوابی بهم نمی ده......فقط یه چیزی ته دلم انگار می گه نپرس چون جوابش رو می دونی.................
............
امروز دوستم بهم گفت: تو مثه یه تکیه گاهی!آدم دوست داره بهت تکیه کنه!خیلی قوی هستی........... و من ماتم برد......................الان هم که می آم اینو بنویسم اشکم می آد تو چشمهام.....................
ظاهرم یه چیزیه!یه آدم دیگه ایه!اما اونی که داره درونم رو اداره می کنه یه نفر دیگه است..............و روز به روز این تناقض زیادتر می شه......... این بار اگر ازم بپرسی چرا بهت می گم چرا!چون زندگیم داره منو به این سمت می بره........اجبارها!دارن از من یکی دیگه می سازند........می ترسم از وقتی که دیگه از خود ِ خودم چیزی نمونده باشه............تو می دونی این ترس چه قدر مزه ی بدی داره؟؟؟؟؟؟؟؟امیدوارم که هیچ وقت ندونی!
