اين تصنيف افتخاري رو يكي روش كلي حرف زده بود. هر بار كه مي شنومش داغ دلم تازه مي شه.

 

ساقي بده پيمانه اي

 زان مي كه بي خويشم كند

 

وز حسن روز افزون تو

عاشق تر از پيشم كند

 

نور سحرگاهي دهد

فيضي كه مي خواهی دهد

 

با مسكنت شادي دهد

سلطان درويشم كند

 

سوزد مرا

سازد مرا

در آتش اندازد مرا

وز من رها سازد مرا

بيگانه از خويشم كند

 

سر جمع حرفها اين بود كه از خودمون در بيايم. اون موقع شاد مي شيم.اون موقع اهل نور مي شيم. چه مي دونم از اين حرفها ديگه......

 

من كه كارم درسته بالقوه مرضيه ام و مورد رضاي خودم

 اينا رو براي شما مي گم كه شما هم كار درست شيد...

 

يه چيز ديگه ام بگم : دوباره به من گير نديد كه چرا از افتخاري چيزي نوشتما!! .