با تما م بودنم، در دايره ي كوچك سياره ام ،اسير مانده ام. همه اغيار به بن بست بودن نگاههايم، به بي رمق  بودن گامهايم، زبان اعتراض گشوده اند.......

 

  امروز رمز شاد بودن رو فهميدم.....هر چي وسعت سرزمين وجودت بيشتر باشه شاد بودن برات خيلي عادي مي شه. هيچ چي به اندازه ي غمهاي صد تا يه غاز آدم رو تند مزاج و از خدا بي خبر نمي كنه. غم آدم رو بد  جوري مي بره تو پيله ي خودش . اون قدر كه بعضي موقعها انگار رو پيشونيت نوشتن ورود ممنوع. هر كي نزديكت مي رسه راهش رو كج مي كنه از يه طرف ديگه مي ره كه خداي نكرده نگاش با نگات بر خورد نكنه روزش خراب شه!

 

دكتر الهي قمشه اي مي گفت : ما نسبت به قيا فمون مسووليم. حق نداريم روي ترش كنيم و ملت رو فراری  بديم........

 

يه جمله توي نهج البلاغه ديدم كه مضمونش اين بود:

 

 جزو صفات آدمهاي كاردرست اين بود كه لذت رو در كناره گيري از لذتهاي دنيا پيدا كرده اند...

 

خيلي جمله ي با حاليه ! هر آدمي متناسب با خودش و اعتقادات و افكار خودش از يه چيزهاي خاص لذت مي بره و شادي و غمش هم مربوط به سليقه هاي فرديشه!

 

مثلآ حافظ خدا بيامرز يكيشونه:

 گر ديگران به عيش و طرب خرمند وشاد 

ما را غم نگار بود ما يه ي سرور......

 

هنوز چهره ي استادايي كه با علاقه درس مي دادن جلوي چشمام هست. مثلآ يكيشون اين استاد ترمو  ديناميكمون كه ميون برقي ها گرفتار شده بود. يادم نمي ره وقتي راجع به سيستم نيروگاه و يخچال و اينا حرف مي زد چه لذتي مي برد...هر چند من اصلآ دركش نمي كردم... اون جلسات اول كه سر كلاس مي رفتيم باعث شادي دل ماهم مي شد چون  شيريني درس به قدري دلمون رو مي زد كه بعضي موقعها ازخنده منفجر مي شديم.

 

مي خوام يه مدت راجع به شادي....غم........لذت.......و در نهايت رضايت بنويسم......مي خوام تا 4 شهريور اين نوشته ها اگه خدا جونم بخواد به جايي برسه كه راضي ام كنه ....بشم مرضيه.....