امروز صبح يه فال گرفتم شما هم بخونيد و به حالم گريه کنيد:
ای که دائم به خويش مغروری
گر تو را عشق نیست معذوری...............


این چند روزه زبونم بند اومده. برام حرف زدن سخت شده . شب عاشورا همسایمون جلوی در خونه (درست همون جایی که وقتی من از مکه برگشتم قربونی کشتند) یه گوسفند رو سر برید. دیگه تحملم تموم شد و زار زار گریه کردم. البته به حال خودم نه برای گوسفند ونه حتی برای امام حسین .......

با دلم گويد کسی بت پرستی.... خود پرستی
بر دل عاشق(!) مگو پا گذارند ....پا گذارند.......

دلم می خواد بازم براتون شعر بنويسم (گفتم که حال حرف زدن ندارم.................)
دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی


دیری است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق سری به خانه ی ما نزدي

برام دعا کنيد ......باشه؟............ يا طبيب القلوب