هر چی نگاه می کنم می بينم جای يه چيز تو دلم خاليه....

...هی فکر می کنم که از کجا بود

 و از چه زمانی بود که اين حس رو پيدا کردم ، يادم نمی آد. مثل اونايی که

گيج ومنگن هی کلنجار می رم اما:

 

تا که از جانب معشوق نباشد کششی

کوشش عاشق بيچاره به جايی نرسد

 

اگه سريع الرضا نبودی کی جرات داشت يه بار ديگه خودمونی صدات کنه؟

کدوم يکی از صفاتت حد و مرز داره که نااميد بشم از نگاه تو؟

من هر چه قدرم که بد باشم بازم در برابر اون همه کريم و غفور بودن تو ناچيزه!

 کی می دونه ته اين صفات کجاست؟

در حالی که کار بد من تهش معلومه

خيلی آقايی