راستش امروزم چند بار از سايت دانشگاه نوشتم و بازم چيزی ذخيره نشد.......انگار حرفهای دل نبايد

به سطح بيان......پس يه چيزای ديگه می نويسم

امروز توی راه دانشگاه داشتم به اين بيت حافظ فکر می کردم:

چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک

چند بار تو مراسم مختلف اين عبارت رو از آقای امجد شنيدم که می گه : خدا قادر و تواناست.....ما هم

بايد قادر و توانا بشيم.....برام جالبه که اين قدر روی اين صفت تاکيد می کنه... .

با خودم فکر کردم چه جوری می شه يکی کار درست باشه بعد توی زندگی معموليش هم گيج

بزنه.....

اصلآ با چنين فرضی هيچ وقت يه همچين حکمی نتيجه گيری نمی شه کرد....

اين جناب حافظم که ماشاالله با اين شعرش باعث می شه به قول بر وبچ به آدم احساس سوسک

بودن دست بده....

زبونی کشيدن از چرخ و فلک که همون زندگيه قانون بندی شده ی عصر جديده که به هيچ کس مجال

پر و بال باز کردن نمی ده... من!   که نيازی به چرخ بر هم زدن نمی بينم چون همه ی حساب کتابهای

روزمره ام زير سوال می ره....منم اينرسی حرکتی ام بالاست بهم فشار مياد....همون زبونی برام فکر

کنم بهتر باشه....

بيبين چه قدر اين حافظ کار درست بوده که حتی از چرخ و فلک هم زبونی نمی کشيده....

يه پا برای خودش ( کن فيکون....) بوده لابد با اين حرفی که زده....

جريان اين حرف بالای منو که می دونيد؟؟؟/

 

می گن آدم اگه يه چيزی شبيه خدا بشه..شبيه همون فطرت و روحی که خدا از خودش در  وجود

 انسان   قرار داده،بهش اين اجازه رو می دن که به محض اين که به يه چيز بگه باش اون چيز هست 

بشه...در واقع وجود   کرامات هم به اين خاطره که به بعضی ها قدرت دخل و تصرف در بعضی چيزها رو

می دن....

 

راستش ساعت حدود ۲ بامداده ، منم فردا صبح مسافرم ..تا همين جا رو داشته باشيد تا بعد که ان

شاالله من برگردم..يه فال گرفتم چند بيتی رو ازش براتون می نويسم و تا چند روز ازتون خداحافظی می

کنم...

بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم

کز بهر جرعه ای همه محتاج اين دريم

 

جايی که تخت و مسند جم می رود به باد

گر غم خوريم خوش نبود به که می خوريم

 

چون صوفيان به حالت رقصند و مقتدا

ما نيز هم به شعبده دستی بر آوريم

 

از جرعه ی تو خاک زمين در و لعل يافت

بی چاره ما که پيش تو از خاک کمتريم

 

حافظ چو ره بکنگره ی کاخ وصل نيست

با خاک آستانه اين در به سر بريم.....