من با تمام خاطرا ت تلخ و شيرينم

من با تمام لحظه هاي گنگ و بي روحم

در اين غروب

در اين سياهي

نام تو را يك بار ديگر

از درون سر داده ام....

دلي كه با سر زلفين او قراري داد

گمان مبر كه بدان دل قرار باز آيد......



اين پنجمين باريه كه از ديشب مي خوام بنويسم. چهار بار قبلي نوشته هام پاك شد نمي دونم اين بار چه بلايي

سر اين نوشته ها مي آد. اگه خدا بخواد از اين به بعد هر روز يه چيزي مي نويسم ا لبته اگه اتفاقی نيفته مثل اين

چند بار گذشته. شايد بي تكلف تر از قبلم بنويسم. شايد بيشتر از دلم بگم......



نمي دونم آدم توي نوشته اش چه جوري مي تونه بي قراري رو نشون بده. با رنگ مي شه اين كار رو كرد. با

لحن صدا هم مي شه. با نگاه كردن به چهره ي يه فرد هم مي شه ...اما توي نوشته؟ نمي دونم شايد بشه......



امروز يكي ازدوستام كه دو هفته ي ديگه مي ره عمره ازم راجع به ستونهاي مسجد النبي مي پرسيد....بهش

گفتم : آرزو داشتم ستون حنانه رو ببينم....همون ستوني كه پيامبر بهش تكيه مي زد و وقتي ديگه به اون تكيه

نداد از محل ستون ناله اي بلند شد كه به همين خاطر بهش مي گن حنانه...يعني نالان...




بي قراري حالت عجيبيه. آدم دلش يه جا بند نمي شه. همه اش منتظر يه اتفاقه كه بيفته...مدام از اين درد بي

قراري به خودش مي پيچه ...به اين در و اون درميزنه...براي خودش نسخه هاي الكي مي پيچه..تا.شايد آروم

بشه ولي هيچ وقت آروم نمي شه.......



آدم تا بي قرار نباشه كه نمي تونه بفهمه دنيا محل گذره يعني چي؟


توي قرآن داريم كساني كه لقا خدا را منكر مي شن و به زندگي در اين دنيا مطمئن شده اند....اطمينان؟؟؟ دقيقآ

نقطه ي مقابل بي قراريه.....كسي كه به لقاخداش اعتقاد داره مگه مي شه بي قرار نباشه؟


يه بار يه چيز براتون از نهج البلا غه نوشتم:


مومن تا ديدار پروردگارش دست و پا زند....


به جون خودم آخر اشتياق و بي قراري رو نشون مي ده اين جمله.....



آدم وقتي مي بينه بين اين همه روزمرگي جزو كساني شده كه قرار دارند بدون اين كه توي دارالقرار

باشن...تازه مي فهمه چه قدر از مرحله پرته.....


اگه بهمون آتيش بدن.....اگه بهمون آتيش بدن......از اونايي كه از تمام وجود زبانه مي كشه....اولين كاري كه

مي كنم خودم ر و مي سوزونم......هنوزم كه هنوزه نفهميدم به كيا آتيش خيرات مي كنن.....

جان رفت در سر مي و حافظ به عشق سوخت

عيسي دمي كجاست كه احياي ما كند؟؟؟؟؟؟