اين چند روز به قدری توی جمعهای مختلف قرار گرفتم که فرصت فکر کردن هم نداشته ام. برخوردهای

مختلفی رو تجربه کردم . از جمعيتی که مدام برام دست می زدند و تاييدم می کردند تا جمعيتی که

چيزی جز تحقير کردن من توی چشماشون نبود. حتی سرم رو پايين انداختم تا با خيال راحت بتونن

 راجع به من پچ پچ کنند. و يه گروه ديگه هم اصلآ حضور من رو احساس نمی کردند و سرشون توی

 کار خودشون بود. ...

 

قرار بود با يه سری از فارغ التحصيلای مدرسمون يه کاری رو انجام بديم. نهايتآ تصميم گرفتيم محور

کارمون برگزاری يه نمايشگاه باشه. خلاصه؛ بچه ها موضوعهای مختلف رو مطرح کردند از قبيل :

- عدالت اجتماعی

- اسارت در زمان قديم و امروزه

- رفتن به بطن ماجرای عاشورا

-بررسی اديان مختلف

-مهدويت

ـبررسی تاريخی اوضاع ايران....

حاجيتون که من باشم مخ ملت رو زد و همه ی اين موضوعها رو به سمت يه موضوع به نام آزادی

سوق داد...( ببينيد شما هم اين هنر رو داريد يا نه)، به همين روش که گفتم براتون ،رای اکثريت به

سمت آزادی منحرف شد....جاتون خالی ...کلی هم ملت برام کف و سوت زدند....غافل از اين که من فقط

تونسته بودم  خوب حرف بزنم و کار خاص ديگه ای نکرده بودم...و خيلی از اون آدمها اصلآ من

رو نمی شناختند که اين جوری بعد اون جلسه جذب من شده بودند

امروز برای ادامه ی بحثها دوباره قرار شده بود دور هم جمع بشيم. راستش قبل از اين که وارد اتاق

بشم صدای يکی از دوستای هم دوره ای و صميمی خودم رو شنيدم که چشم منو دور ديده بود و

بالای منبر رفته بود ته دلم خنديدم و گفتم : امروز ديگه من کم ميارم

دم در اتاق فارغ اتحصيلان تا چشم بچه ها به من افتاد دوباره مراسم کف و سوت زنی به راه افتاد و همه

خوشحال بودند از اين که من اومده بودم تا از آزادی ای که اونها بهش رای داده بودند حمايت

کنم....ولی اين بار حاجيتون که من باشم ، کم آوردمدام بهم می گفتن :يه چيزی بگو، يه حرفی

بزن...بابا از موضوعت حمايت کن....اما....خوب ، دوستم هر چی می گفت : منطقی بود!!تا اين که امر

کردند برم پای بورد و صحبت کنم. منم رفتم صاف گفتم : با اين که آزادی موضوعه توپيه ولی من با اديان

موافقم.....فکر می کنيد چی شد؟؟؟؟؟همون جمعيتی که ديروز مريدم شده بودن امروز بهم لقب منافق رو

دادند که الحق و الانصاف خيلی برازنده ی منه........

 

راستش اينا رو دارم می نويسم که بعد از مدتها به خودم بيشتر فکر کنم...من از اين که چند نفر آدم ازم

تعريف کنن بدم نمی اومد و اين موضوع نمی ذاشت تا زشتی اين عملم رو ببينم...ولی وقتی يه جای

ديگه(منظورم بچه های مدرسه نيستنا،اونا که خودينقرار گرفتم که قبل از اين که منو بشناسن 

نسبت بهم ديد بد داشتن،  فهميدم که اين جور جاهاست که آدم  می تونه با خودش فکر کنه و نيتش رو

از انجام اون کار بررسی کنه. تازه، شايد کار کردن توی جمعی که نسبت به من منفی فکر می کنن بيشتر

به درد دنيا و آخرتم  بخوره.کسی چه می دونه....  لااقل مجبور می شم به چيزی غير از حرف مردم و

رضايت نفس خودم فکر کنم... ...

 

خيلی دلم می خواد ، يه کسی رو حتی برای چند لحظه هم که شده ببينم ،که مصداق آيه هايی باشه

که خدا از انسانهايی حرف می زنه که از آنچه که به دست می آرن خوشحال نمی شن و به آنچه از دست

می دن افسوس نمی خورن....(کسی که فقط بنده ی يه نفره!!!)

خوش به حال اونايی که آزادند...

خوش به حال اونايی که اسير تواند....